دختر فراری
شب نزدیک بود دختر فراری چادرش را به خودش پیچیده ، کنار جاده ايستاده بود .کامیونها یکی پس از دیگری جلوی او توقف کرده ، بعد از مدتی با عجله به راه می افتادند. دیگر هیچ امیدی نبود باید باز می گشت باید از این مهلکۀ ترسناک می گریخت ولی در همین بین یک کامیون دیگربا صدایی دلخراش جلوی او توقف کرد ، یک کامیون که دو مرد تنومند با شتاب از ركاب آن پايين پریده، به سمت او هجوم بردند، کور سوی از امید در دل او تابیدن گرفت ، شاید این بارمی توانست آنها را راضی کند تا او را هم با خود ببرند...اما آنها نیز با وحشت و ترس از او فاصله گرفته و دور شدند درست مثل اینکه با جسدی متعفن و بدبو روبرو شده باشند ....
دختر مثل همیشه مایوس و ناامید به سمت روستایشان به راه افتاد ، روستایی که او برای چندمین بار از آن گریخته بود تا شاید بتواند با رساندن خودش به شهر زخمهایش را درمان کند و از شدت نا امیدی هایش بکاهد اما اکنون بدون شک تنها چیزی که در انتظار او بود ضرب و شتمهای دوبارۀ پدرش بود که بر عمق جراحات او می افزود و او را تا لبۀ نیستی سوق می داد
چهارشنبه 2 آذر 1390 - 9:44:20 PM