متنفرم
روبروی آینه می ایستم و به چشمان گود و خسته ام زل می زنم . دنیایی از غم و نیستی ته آن موج می زند . گریه امانم نمی دهد دلم می خواهد با دست اشکهای خیس و نمناکم را بگیرم ولی دیگر نایی برایم باقی نمانده . احساس می کنم در حال از هم متلاشی شدنم ،احساس می کنم شمارش معکوسم شروع شده است. ناخدا آگاه به یاد گذشتۀ تیره و تارم می افتم به یاد همۀ بدبختی ها و زجرهایی که مرا به بیهودگی و انزجار کشاند . آه سردی می کشم و بسمت میز کارم می روم ، داستان نیمه کاره و به درد نخورم همانجا روی میز افتاده است ، یکدفعه به یاد حرف یکی ازدوستانم می افتم که به من گفته بود : تو اصلا نویسنده نیستی ، با صدای بلند می زنم زیر خنده ، یک خندۀ بلند و ترسناک ، با نفرت قلمم را بر می دارم و با خط درشت زیر آخرین جملۀ داستانم می نویسم : من از خودم و همۀ کسانی که این مزخرفات مرا می خوانند متنفرم
چهارشنبه 2 آذر 1390 - 9:23:51 PM