باران
کاش باران ببارد، ببارد و بپوشاند گونه های خیس مرا! چشم های خیسم از هوای دلتنگیست، دلم تنگ این روزگار سیاه گشته. کاش باز هم کودک بودم کودکی که اشک وآهش نه از بهر غم دوران بود. آری کاش باران ببارد و بزداید کهنه غبار پنجره ها را. همان پنجره های بسته و مغموم. اینجا دیار فاصله هاست. اینجا شهر پنجره های بسته و دل های مرده است. اینجا کسی بیدار نیست.حاصل بیداری ، چشم باز و دل روشن است! اینجا همه ی چشمان ، بسته و چشمان باز پشت پنجره های زنگار گرفته خوابند. روشن ضمیران کجایند که احوال آشفتگان دریابند؟ سرشت باران ز پاکی آسمان است پس مگر لطافت باران، اشک وغبار را بشوید. اشک از چشم بینوا و غبار از رخ آینه و مینا. گونه های خیس از فریاد های شکسته در گلوست که چون تیغ بر جان می نشیند. اینک گونه هایم خیس است و چشم هایم سرد و بی فروغ، گام هایم هر دم آهسته تر می شود. دیگر تاب رفتن ندارم اما چگونه می توان ماند در دیاری که خاطرت در خاطری نیست. باران ببار و بغض شکسته ام را بپوشان که این بار هراس شکستن غرورم را دارم. ببار و نگذار کوران به ظاهر بینا ، اشکم را به سخره گیرند.
(سوزن)
جمعه 4 آذر 1390 - 10:12:11 AM