در دهکدة دوالاهيه- Devalahia شاهزادهاي به نام راجه سينهه- Raga sinha ميزيست. زني داشت بسيار نامآور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزي زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتيجه آن شد که از خانة شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوي خانة پدر خويش راه افتاد. از چندين دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهي رسيد. نزديکيهاي مالايه. و در آن جنگل ببري ديد. ببر هم او را ديد. و دم جنبان به سوي او آمد. زن نخست ترسيد. اما برفور رفتاري چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
چرا بر سر خوردن اين ببر با هم مشاجره ميکنيد؟ فعلاَ همين يکي را دو نفري بخوريد، بعد يکي ديگر پيدا خواهيم کرد.
ببر که اين سخنان را شنيد، با خود انديشيد که اين زن حتماَ زني دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گريخت.
در چنين حالي، شغالي، ببر را ديد و گفت:
عجب ببري که دارد از ترس ميگريزد!
ببر گفت:
شغال عزيز! تو هم هر چه زودتر از اين جا بگريزي، بهتر است. زيرا در اين نواحي، آدميزادي بس وحشتناک پيدا شده است. آدميزادي ببرخوار. از آن آدميزادها که فقط در داستانها مينويسند. نزديک بود مرا بخورد. تا چشمم به او افتاد از ترس گريختم.
شغال گفت:
عجب است! مقصودت اين است که از يک تکه گوشت آدميزاد ميترسي؟
ببر گفت:
من نزديک او بودم و از آن چه گفت و کرد ترسيدم.
شغال گفت:
پس بهتر آن است که بر پشت تو سوار شوم و با هم برويم.
و جستي زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند.
به زودي زن را با دو پسرش ديدند. زن باز اول اندکي يکه خورد، اما لحظهاي انديشيد و بعد گفت:
اي شغال ملعون! تو در روزگار پيش، هر بار سه ببر برايم ميآوردي. حالا چه شده است که فقط يک ببر با خود آوردهاي؟
ببر که اين را شنيد چنان ترسيد که برفور پا به فرار گذاشت. شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همينطور ميدويد و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبي که ميانديشيد، رهايي از آن سوارکاري ناراحت بود. زيرا که ببر در اثر ترس عجيبي که داشت، از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر، ميگذشت. و هر دم خطر اين بود که شغال درغلتد و زير دست وپاي او خرد بشود. اين بود که شغال ناگهان به خنده افتاد.
ببرگفت:
هيچ موضوعي براي خنديدن نيست.
شغال گفت:
اتفاقاَ موضوعي است که خيلي هم خندهدار است. زيرا که خوب کلاهي سر اين آدميزادة ببرخوار گذاشتيم و از چنگش گريختيم، اکنون من و تو در سلامتيم و او بيهوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دستکم ببينيم کجا هستيم!
ببر بسيار خوشحال شد که از خطر جستهاند. ايستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگي افتاد و مرد. زيرا که گفتهاند:" دانش از حيلههاي روزگار است و مرد را به جاه و جلال ميرساند. اما کسي که از دانش بيبهره است، به فلاکت دچار خواهد شد. زيرا که نيروي جاهل، هميشه به دست دانشمند به کار ميآيد، هر چند نيرويي به سان نيروي فيل باشد."
از کتاب چهل طوطي
برگردان و تحرير: سيمين دانشور، جلال آلاحمد
براي خواندن مطالب بيشتر به آدرس زير مراجعه كنيد10412 بازدید
10 بازدید امروز
2 بازدید دیروز
20 بازدید یک هفته گذشته
Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)
Copyright ©2003–2026 Gohardasht (Gegli Social Network) — All Rights Reserved.
Engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
All platform architecture, software development, programming, design, and innovative algorithms have been fully and exclusively designed, developed and engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.