ساحتی ز آدمیت و افتخار در دامن خدای
ای دوست مرو زین مجال برجا بمان ساکت و استوار
هرجا روی آسمان همین رنگ است
سالها پیش در گوشمان میسرود بیوه زمان
برخیز و رخت و جامه کن
برکن زجای و پای در راه چاره کن
رو ، بسوی آن دیاری که مردمان
شادند و دلجوان
آزادند و ترانه خوان با چنین فسانه سرخوش و باز امیدوار
برخی مان پای در راه شدیم
خاک وطن نهادیم و سوی فرنگ
رنگ
غربت بجان خریدیم و از دید مادران نهان شدیم
اکنون سالها زان سفر گذشته است
با رنگ سپید فراق بر موی و سر
آه است که پی در پی سوی وطن کشیم
امروز دانسته ایم
در دیار فرنگ هزار رنگ نیز چاره مان نبود
آغوش مادر میهن درمان درد ماست
باید برجای نشست ساکت و استوار
هر روز و شب تمرین اندیشیدن و خواندن و آفریدن نمود
گاهش که در رسد
طرحی نو در افکنیم
ساحتی ز آدمیت و افتخار در دامن خدای
ای دوست مرو زین مجال
برجا بمان ساکت و استوار
پنجشنبه 24 شهریور 1390 - 4:55:04 PM