روزی در یک مزرعه موشی در خانه صاحب مزرعه یک تله موش دید
او همان شب در اصطبل این موضوع را با مرغ و گوسفند و گاو و اسب در میان نهاد
همه حیوانات به او گفتند : تله موش برای بدام ا نداختن موش ها است و این مشکل ربطی به ما ندارد
فردا به ناگاه ماری برای خوردن طعمه تله موش در تله افتاد و زن مزرعه دار آمد ببیند آیا موش به تله افتاده ؟ که مار او را گزید
مزرعه دار زن را در درشکه گذاشت و به تاخت و زدن شلاق بسیار بر اسب چندین کیلومتر اسب را دواند تا زن را به طبیب رساند و طبیب هم اورا مداوا کرد و گفت باید حسابی زن را تقویت کند و تا فردا منتظر خروج زهر از بدن زن باشد وگرنه زن خواهد مرد
مزرعه دار سفارش داد تا ندیمه از مرغ برایش سوپی خوشمزه بپزد ولی زن دوام نیاورد و مرد
فردا اقوام برای عرض تسلیت نزد مزرعه دار آمدند و گوسفند را سربریدند تا از اقوام پذیرایی کنند برای مراسم ترحیم نیز گاو را سر بریدند
و در تمام این مدت موش از سوراخ دیوار به این اتفاقات نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد