کی در خواهی گشود
تا یکی از شبها
کی در خواهی گشود
چشمم به درب خشکیده است
در آنسوی درب
بر گو چه آشوبی به پاست
دست افشانان را اینهمه سکوت و خموشی چراست
ما در قیل و قال زمان تنیده ایم
گویی صداست که معنای زندگیست
تیریست از ازل رها شده در سپهر تا ابد
رنگ ها اما با سکوت خود ما را خنده میزنند
تنها گلهای سیاه و سپبید
در قاب عکس روئیده اند
در جان زندگی
رنگین کمانست که غنچه میدهد
افسوس که مارا آموخته اند
سیاه وسپید بنگریم و داوری کنیم
بنگر به پیکر و اندام این زمین
بر آسمان و کهکشان نطاره کن
تنها سکوت و رنگ
تنها رامش و سادگی
آری اینست زندگی
و شبی دیگر بر آستانه نشسته ام
منتظر
تا برگشایی ام درب دیدگان منتظر
بر گو آنسوی جهل دیدگان ما چه حالتست
در پشت درب اما دست افشانان
نیم نظر به ما نکنند
ما بلاکشان و حیرانیم
دردی کشیم و مست بوی می
سالهاست که آرزوی آن داریم
یک جرعه زان می مستی به ما دهند
افسوس که در گوش جان مدامست این کلام
خامان را به حلقه مستان هرگز ره مباد
این کمترین
28 شهریور90
دوشنبه 28 شهریور 1390 - 1:59:28 AM