بر تلی از خاکستر نشسته ام

چشمهایم

هراسان در چشم خانه می چرخند

چهره ام

سرخگون از دشنام هایی که شنیده ام و انگار ناشنیده ام

دستهایم

تا مغز استخوان

منجمد

از زمستانی که دیده ام و انگار ندیده ام

و زبانم ...

خاموش مانده از خاموشی روانم ...

***

هنوز اینجا نشسته ام

بر تلی از خاکستر

ای دوست !

آتشی بیاور

تا با یکدیگر

بر این همه درد و اندوه

برقصیم ...