یاد من باش...!؟
لحظه ها در نفس حادثه جا میگیرند
اندر آن شب که نسازم ز تو یاد
شاخه ها منتظر باد خزانند چرا؟
در شب شرجی و تابستانی
شاید اندر نظرم این سان است
چونکه در بند خزان آمده ام سخت اسیر
کوچه ها خاموشند دیده ها غرق به خواب
این منم تا به سحر منتظر گرمی خواب
لیکن از یاد تو هرگز نشوم سیر دمی
نتوانم که بخوابم پس ازاین روی شبی
یاد من باش تو هم یار که من یاد توام
همه عمر گرفتار دو ابروی توام
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 - 1:52:29 AM