قشنگ بود سپاس ازشما
دانی که زآدمی چه آید پس مرگ وان مهرو محبت است باقی همه هیچ
و
امشبی را که درآنیم غنیمت شمریم شاید ایدل نرسیدیم به فردای دگر
خواهم که گشایم ز لبم قفل سخن بیخبر زان که کلیدش بود آن لعل لبت دل من کرده هوس جرعه ای از جام لبت بنواز این دل ما را به شرابی ز لبت