سلام بر تو ای آرزوی عصرها و نسل های اسير
همــــه هست آرزويـــم که ببينــــم از تو رويی
چه زيان ترا که من هم، برسم به آرزويی
به کسی جمـــــال خود را ننـــــــــموده و ببينم
همه جــا به هر زبانی، بود از تو گفتگويی
نه به باغ ،ره دهندم که گلـــــــــی به کام بويم
نه دمـاغ آنکه از گل شــــــنوم به باغ بويی
همه خوش دل اينکه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تارمويی
همه موسم تفرج به چمـــــــــن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه ، بنشـــين کنار جويی
چه شود که از ترحم ، دمی ای سحـاب رحمت
من خشک لب هم آخر، زتو تر کنم گلويـــی