داش آکل
گفت: در افسانه مجنون مال ليلا مي شود
قسمت وامق فقط از خون عذرا مي شود
گفت:
اين جا گرگ و چاه و زن و زندان يکي است
استخوانت آخرش مال زليخا مي
شود
گفت: خيلي زود از چشمان او خط مي خوري
عشق بد جوري در اين
محدوده حاشا مي شود!
گفت: آخر خنجري از پشت... مي افتي... نخند
«داش آکل» هم شبي در کوچه تنها مي
شود!
جرعه اي از استکانم سر کشيدم که هنوز...
مزه ي لوطي
فقط با خاک معنا مي شود!
عشق بايد سيل باشد تا بفهمي که چرا
توي هر
سد قرن يک زن مثل «
بانو» مي
شود!
تازه مي فهمي چرا شيرين نامرد عجول
اين قدر در ديده ي فرهاد
زيبا مي شود؟!
تيغه ي خنجر تکاني و خورد و «من»... راحت نشد!
صبح
در اين خواب ها يک دفعه پيدا مي شود
آه «مرجان» غزل ها صبح شد،
خوابم پريد
تا به کي سهم من از عشق تو رويا مي شود؟!
هر کسي آمد فقط
زخم زبان زد، نيستي؟
زير بار دشنه ها دارد تنم تا مي شود
توي خواب
ديشبم هم گفته بودم «عاشقم»
قاتلم لبخند زد که: «يعني آقا مي شود؟»
پاسخ
اين طعنه در لب هاي تو خوابيده است
قفل هر افسانه با لبخند تو وا مي
شود
تو فقط آري بگو! آن وقت مي بيني چه طور -
باخت در پايان قصه سهم «
کاکا» مي شود
آخر اين
کوچه... حتا قصه ها خوش مي شوند
«داش آکل» زنده مي ماند... سر پا مي
شود!!!