آقا سلام
يک استکان، سلامتي چشمهايتان
آقا سلام! شعر سرودم برايتان
آقا
سلام! آمده ام آسمان به دست
يعني که شاهنامه ي ما آخرش خوش است
اينجا
جنون وسوسه ها آب مي شود
گُردآفريد عاشق سهراب مي شود
خورشيد
روي قلب زمين دست مي کشد
مهتاب را دوباره به بن بست مي کشد
ديوانه
وار عاشقي از سر گرفته ام
تا ناکجاي قلب شما پر گرفته ام
موج
نگاه خيس مرا باد مي برد
تا عشق هم مقابل من کم بياورد
حس
مي کنم زمان به عقب باز گشته است
پيشاني ام دوباره به تب
باز گشته است
حس مي کنم که فاصله آوار مي شود
تاريخ
زخمهاي تو تکرار مي شود
حس مي کنم تمام حواسي که داشتم
در
انفجار قلب شما جا گذاشتم
تنهايي ام سکوت تو را درد مي کشد
اين
روزهاي مرده، خدا درد مي کشد
سر در گمم تمام دلم گيج مي خورد
در
ازدحام شادي و غم گيج مي خورد
* * *
شاعر ميان مثنوي اش
خسته مي شود
پلک هميشه باز غزل بسته مي شود
یکشنبه 9 اسفند 1388 - 2:56:21 AM