امان از اين روزاي 13
سام لات لنگ شهر ,تصميم ميگيره,پير بابا رو واسطه خودش با سالار كنه , سام و پير بابا , از يه بابا هستن باباي سام ,راننده بولدوزر بود.اون تو بندر كار ميكرد,درامدش بد نبود باباي اونا ,تو همون جوونياش , با عموش, واسه كار ,رفته بود. اونا تو معدن , نزديك يه بندر كوچك . حا شيه خليج كار مي كردن. از بس , باباي سام شر بود ,همون بچگي با عموش فرستادنش جنوب ,واسه كار , تا از دستش راحت شن,باباشون هم غلطي بود. اونجا , روي بولدوزر , شاگرد عموش بود. بعدها هم كه واسه خودش همونجا كار ميكرد. اون , وقتي كه ننه سام روگرفت, چند سال بعد ,رو شد ,كه بابا ش , زن ولشو قبلا و تو همون بندر گرفته. از اون هم يه پسر داره . وقتي باباشون مرد . دوتا بولدوزر و يه لودر يه خونه ازش موند واسه دو پسرش. پير بابا , وقتي سهمشو گرفت , يه مقدار از ننش واسه اش موند, جمع كرد اومد اينجا. داداش بزرگه , رفت تو محله سر چشمه .سام هم تو لنگ شهر كولاك مي كرد. از اون اول پير بابا , افتاد تو كاره نزول دادن پول. سام هم , يه چاقو كش باج بگير لات بود. همه گفتند : هرچه سام بي كله ,رك وشلوغه ,اين داداش ناتني بزرگش ,موذي و اب زير كاه ست. پير بابا , يه ظاهر اراسته و مشتي داشت كه خيلي هم صبور و با حوصله بود. سام از دور داد ميزد چكاره حسنه. پير بابا , اتفاقا را بطه خوبي با سالار داشت. اون حواسش جمع بود. ميدونست چكار مي كنه الكي شلو غش نمي كرد. يه چند باري, كه سالار, واسه درگيري هاش , پاش, گير كرد ,پير بابا به دادش رسيد. يه دو سه , باري هم كه سالار , لنگ پول بود ,كمكش كرد. پير بابا سرش تو حساب بود اون ميدونست نزول خوره مكار وموذي مثل اون هم بايد هواس داداش سامشو داشته باشه,هم سالار رو واسه خودش نگه داره.
پنجشنبه 6 شهریور 1387 - 7:48:10 PM