چند خزان از عمرم می گذرد ؟ نمی دانم
می گويند 23 ساله ام نمی دانم شايد هم راست گفته اند ، اما ... هر چه است غمی به وسعت 230 سال آزارم می دهد *** وقتی ويرانی به آسانی آب خوردن است ... فراموش کردن سخت می شود ... وقتی در يک چشم بر هم زدن ، غمی به غم هايمان می پيوندد ... ما را توان بستن چشم نمی ماند ... (-ــ-) همه می آيند و می روند و به رسم رفاقت يادی از خود به جا می نهند ... آنهايی که بيشتر می مانند ، يادگاری های بيشتری به غمکده هامان می سپارند ... و ما که هميشه درس امانت داری مان ۲۰ بوده است ... از جان می گذريم ولی از غم های جامانده از آنها نه ... ! ما قبل از آنکه به تنهايی خودمان بيانديشيم ... به تنها ماندن کسانی فکر می کنيم که در وسعت قلب های کوچک شان گم شده ايم ... خوب می دانيم فراموش کردن يک بودن صدها برابر از نبودن دشوار تر است ... ! از همين است که هميشه می خواهيم در ياد باشيم نه بر باد ... *** نمی توانيم به کسی که روزی دوستت دارم را از زبانش شنيده ايم بی تفاوت باشيم ... حتی اگر خود او از ما بخواهد ... *** ما گاهی به يک نگاه نا به هنگام دچار می شويم ... و بعد از شکستی که شکستن مان را به دنبال دارد به اشتباهات خود پی می بريم ... درست زمانيکه که کار از کار و آب از سرمان گذشته است و در غمی غريب غوطه ور شده ايم ! ما تا مدت ها پس از آن توان عشقی ديگر را در درون مان نمی يابيم ... اين رسمی است که اکثر مان آن را از بريم ... اما از چه است که باز هم عاشق می شويم ؟ (¤ ــ ¤)
سه شنبه 25 خرداد 1389 - 5:57:09 PM