.........تنهای تنها.......
بازهم تنهایی... خدایا وحشت تنهائیم کشت کسی با قصه ی من آشنا نیست در این عالم ندارم هم زبانی به صد اندوه می نالم ٬ روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از اینهمه بیگانگی سوخت به روی من ٬ نمی خندد امیدم سراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ ٬ جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری برانگیز بیا شمعی به بالینم بیفروز بیا شعری به تابوتم بیاویز دلم در سینه کوبد سر به دیوار که این مرگ است و بر در می زند مشت ! بیا ای همزبان جاودانی ٬ که امشب وحشت تنهائیم کشت !
چهارشنبه 2 تیر 1389 - 11:38:17 PM