در آغوش خدا
مردی با خدا در کنار ساحل راه می رفت. به پشت سرش نگاه کرد دید از روزهای سخت رد پای یک نفر به جا مانده در حالیکه از روزهای خوشی جای پای دو نفر مانده . به خدا گله کرد . که چرا در روزهای سخت کنارم نبودی . خدا گفت : آن رد پای من بود تو در آغوشم بودی
دو تا خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند. مگر اینکه یکی از اونها برای رسیدن به دیگری بشکند

سه شنبه 1 شهریور 1390 - 8:55:37 PM