گلایه اسب از مرد حاجی
مرد روستایی با خدا سر خرمن متوجه شد در آمد کار و تلاش کشاورزی اش از مخارج سالانه اش بیشتر است . تصمیم گرفت حج بجا آورد.تا اینکه موقع عزیمت به حج فرا رسید. از تمام اقوام و دوستان حلالیت طلبید. او پنداشت که نوعی سفر آخرت است. و باید تکالیف اموال خویش را نیز معلوم کند . شروع کرد حتی از اموال خود خداحافظی و حلالیت طلبیدن . تا اینکه به اسب سفیدش رسید وقتی بخاطر بارهای خارج از توان و شلاقهای بی موردش از این حیوان طلب بخشش کرد . اسب با حالت گلایه گفت : حلال نمیکنم . وقتی مرد با ایمان روستایی علتش را جویا شد . اسب گفت : در حق من کم لطفی حتی می توان گفت جفا کردی . روزی من اسب نجیب را با یک دراز گوش (الاغ) در یک آخور بستی وشان و جایگاه من را پایین آوردی
چهارشنبه 23 شهریور 1390 - 10:02:03 PM