تجربه هاي كودكانه ي من(قسمت)2
به محض اينكه ازاتوبوس پياده شديم مثل هميشه رفتيم خونه ي عموم،پسرعموم تا چشمش به من افتادگل ازگلش شكفت ولي من خيلي سردوبي تفاوت ازكنارش ردشدم توذهنم همش اونوباعلي مقايسه ميكردم وپيش خودم مي گفتم اينكه بچه ست وازين دهاتشون بيرون نيومده ونميدونه دنيا چه خبره......خودش هم فهميده بودسردشدم ولي فكرميكرد شرم وحيا پيداكردم..دوس داشتم حرصشوبالابيارم وميخواستم بهش بگم يكي دوسم داره كه هيچكي به پاش نميرسه باگچ مدام رودرختاي باغشون حرف اول اسم علي رو به لاتين مينوشتم اون فكرميكرددارم سربه سرش ميذارم باورش نميشدديگه هيچ حسي بهش ندارم بالاخره زمان برگشتن رسيدوباخوشحالي راه افتادم....15-16-17-18......تمام روزاي فروردين گذشت وديگه ظهرهاعلي رونميديدم بعد2ماه نگراني ودلتنگي يه روزكه روپشت بوم خواستم لباسهاروپهن كنم طرفاي ساعت7غروب بودديدمش كه باساك غذاش رفت خونشون ازونروز سرساعت7كارم شده بودرفتن به پشت بوم.....
تابستون كه شدكلاساي تابستوني زبان وكامپيوتروبرداشتم وخيلي اتفاقي ساعت كلاسام باساعتي كه علي ميرفت سركاريكي شده بودچندباركه سواراتوبوساي خطي ميشديم بليطموحساب ميكردومن بيشتر شيفتش ميشدم تااينكه يه اردوي محلي گذاشتن ومامانمم اسم منونوشته بودومنم كه حاضرنبودم ديدارصبح روباهيچي عوض بكنم زيربارنرفتم وگفتم نميام امابي فايده بودوبه اجبارمنوبردن حرصم گرفته بودآخه اگه نميديدمش ديگه معلوم نبودكي بتونم ببينمش..تواتوبوس كه نشستيم تصادفي زن داداش علي هم كنارصندلي من بود(آخه ازبس خونشونوديدميزدم ديگه ميدونستم كي به كيه وچندنفرنو.......)
انگارخداديده بودكه خيلي سادم خواست بهم بفهمونه تاكجاپيش ميرم زن داداش علي ازهمون لحظه كه كنارش نشستم بازن بغليش همش حرف علي روميزدپيش خودم ميگفتم لابدعلي بهشون گفته منوميخواداينم هي درگوش من ازون حرف ميزنه تااينكه.......يهوزن داداشه برگشت گفت:قراره عروسي علي روتونيمه شعبان بذارنودختره رفيقشه خونشون توفلان خيابونه ..............
شوكه شده بودم اون زن داشت واين همه واسه ماشكلك درمياورديعني اشتباه ازمن بودخلاصه ازونروزپاي كامپيوترگريه ميكردموكلاسامم ديگه نرفتموازش متنفرشدم....
واينكارباعث شديه مقدارعقده اي بشمويكي ازپسراي محلمون كه خيلي سيريش بودوادب كنم وحسابي گفتم داداشم بزنتش.....
بعدازاخذ ديپلم:
ديپلمم روكه گرفتم درجارفتم سريه كار ازبس بلندپروازبودموميخواستم به همه چي برسم
اولين بارتويه مشاوراملاك كه تومحلمون بودمنشي شدم صابكارم به يكي ازمذهبي ترين وپولدارترين افرادمحل معروف بودبهش ميگفتن آقاسيد هفته اي30ميليون معامله ميكرد5تاهيئت بزرگ تو محله ها داشت ومنم انگاركه به تمام آرزوهام رسيدمو يه جاي امن دارم كارميكنم خيلي هم بهم ميرسيداونموقع حقوقي بهم ميدادكه الان وزارت كارقانونيش كرده...خلاصه اين آقاي50ساله كم كم اون روي خودشونشون دادانواع واقسام زنابودن كه بهش ميزنگيدن واسه اينكه پيش من خراب نشه ميگفت اينا بيوه ان شوهربالاسرشون نيست من بهشون كمك ميكنم جالب اينجاست اگه كمك بود پس چرا به يكيش ميگفت لي لي جونم به اون يكي الهام بلا....بهم ميگفت توخيلي مقيدهستي ومثل منشي هاي سابقم باش اونا ازبس بهم اعتمادداشتن كه حتي اگه من خواب بودم اوناهم كنارمن توسالن بالا استراحت ميكردن...غروباكه بيكارميشدگيرميدادبرو توسايت افروزجيگروببين چه عكسايي ميفرسته ...حتي اين آخريا گفت شنبه كه اومدي ميبرمت بهارستان مانتوهاي بالاي100تومن برات ميگيرم و...دوس دارم وقتي ازپيشم ميري بايددستموبگيري وبعدبري.....خلاصه اينكه تارفت سالن بالابقول خودش نمازبخونه من دررفتم راستش حاضرنبودم باعرضه كردن خودم پولداربشم كه صددرصداگه ميموندم نونم توروغن بود.....يماندكه كسي حرف منوباورنكردازبس مرتيكه رياكاربود....بعدازونجا جاي ديگه رفتم سركاروبرادزاده ي مديرعاملمون بعديه مدت بهم شمارشودادومنم كلي خيال پردازي كردم كه پولداره وميخوادلابدمنوبگيره وعاشقمه و......وشمارشوگرفتم(يه خط ايرانسل اونزمان70 هزارتومن بود من يكيشوخريده بودم هرچنداونزمان بيشترتاليا روبورس بود)همش4روز نگذشته بودكه بهم گفت جمعه يه پارتي دعوتيم ومختلطه منم اين چيزا برام فابل هضم نبودپارتي چه ميدونستم چيه وبه دوستام كه گفتم ميگفتن پسردخترقاطي ان وميزنن ميرقصن.....منم كه اهل اينكارانبودمو گفتم نميام هي اصراركردومنم ردميكردم آخرش يه اسمس دادخيلي منوسوزونداينكه تو. املي وبه دختراي ديگه نگاه كن واسه دوست پسراشون چيكارميكننو توكه بهم اعتمادنداري .......ديگه نميخوام توشركت عموم ببينمت وخداحافظ(كلمه باي زياد مد نبود)
دوران دانشگاه:
خلاصه قيدكاروزدمورفتم دانشگاه اونم كجا...دانشگاه آزادرودهن.......ترم اول دانشگاه بودم كه يه عروسي توشهرستان دعوت شديم دخترخالم اونموقع كلي رفيق داشت وتواون عروسي باخط من به همشون ميزنگيد حتي باخواننده ي اركسترعروسي هم رفيق شدومنم كه بيخيال پسراشده بودم هركي زنگ ميزدسركارش ميذاشتيمو ميخنديديم تااينكه دوباره برگشتيمويه شماره مدام بهم مسيج ميدادوزنگ ميزدبعديه مدت كه جوابشودادم ديدم همون نوازنده هاي اون عروسي ان البته اين ارگ زنش بود..شمارموازدخترخالم گرفتن..اسمش اشكان بودخيلي مودب ومهربون بوديه سال ازمن بزرگتربوداحساساتي هم بودولي من تامدتهاهمونطوركه بااون دوست بودم جواب اوناي ديگه روهم ميدادم اما اشكان كارشوبلدبودوتونست منوپابندخودش كنه ميگفت واسه زندگي ميخوامت خيلي تعصب منوميكشيدمنم ديگه قدهمه روزدم وپاش موندم 2ماه نبودباهم دوست شده بوديم ولي ازبس صبح تاشب باهمدرارتباط بوديم كه 5ويقه هم تحمل دوري ازهمديگرو نداشتيم حتي شارامم اون ميخريدوروزي5تومن مصرفمم بودحتي بامادرشم صحبت كرده بودم وقراربود عيدكه ميريم شهرستان بامادرش بيادباخونوادم صحبت كنه ...
خلاصه عيدرسيدوماهم عازم سفرشديم ازاتوبوس كه پياده شدم اشكان اومده بوداستقبالم رو موتورنشسته بودچون خونوادمم بودن فقط دورادوردست تكون دادكه كسي نفهمه وچقدرفشن بودصددرصدبااين وضع ميومدخواستگاري بابام مينداختش بيرون....مدل موهاش بقول خودش آناناسي بودودوس داشت منم عين خودش باشمو منم ازبس دوسش داشتم تيپم ازينروبه اونرو شده بودكه حتي وقتي پسرعموم منوبااين وضع ديدجواب سلامم نداد...................
ادامه دارد.......
پنجشنبه 3 آذر 1390 - 5:22:47 PM