قسمت سوم وچهارم
رفتارهاي پسرعمو كلافم كرده بودبارها به خواهرش گفتم بهش يادآوري كنه كه اونزمان بچه بوديم وديگه الان همه چي تموم شده ومن فقط اونوعين برادرم ميبينمو بيخيال اين عشق بچگانه بشه وفراموشم كنه ولي حرفاخواهرشم روش تاثيرنداشت به ظاهرميگفت منم ديگه بهت فكرنميكنم ولي بازشروع ميكرد......
اشكان خونه ي عموكوچيكموخوب بلدبودوميگفت اونجاآشناداره وبه هواي آشناهاش ميادمنوميبينه وازمن خواست برم اونجا منتظرش بمونم...منم نميدونستم چه جوري بهونه جوركنم وبرم اونجا،تااينكه روزدوم عيدبودوزمان زايمان خواهرم بودوهمه ميخواستن برگردن تهران جزداداش بزرگم كه خانمش اونجابودمنم كلي بهونه الكي جوركردم كه شمابريدبعدا با داداش اينا ميامو باهاشون نرفتم داداش بزرگمم كه تعصبي بودگفت حالاكه نمياي نميشه خودت تنها خونه اينابموني(چون3تاپسرداره)وميبرمت پيش عموكوچيكه(كه6تادخترداشت)ومنم كه منتظرهمين فرصت بودم سريع حاضرشدمورفتم توروستاي اونا........
خيلي زودبادختراش گرم گرفتم تنهابديش اين بودكه خط ايرانسل توروستاشون انتن دهي نداشت ومن هم ازاشكان بيخبربودم....
هرروزازصبح كارم شده بودرفتن به كوه وكناررودخونه وقدم زدن توباغاشون...دلم براي اشكان تنگ شده بودنميدونستم چطوري ازش خبربگيرم ازطرفي خيالم ازبابت اين دخترعموهاجمع نبودكه بهشون بگم...تواين مدت همسايشون يه پسرشر وشوري داشت كه انصافا" خيلي خوشگل بودبقول دخترعموم دخترا دهاتشون خودشون اصرارميكنن پسره باهاشون دوست نميشه..اين آقاپسرازوقتي پامواونجاگذاشتم همش باموتورش دنبال من بود نه اينكه مزاحم بشه فقط هرجاميرفتم منوديدميزد ماروكوه هم ميرفتيم با دوربين شكاري حواسش بمن بوداونقدرحركاتش تابلوبودكه دخترعموكوچيكم جلوش وايسادو بستش به فوش كه چرا همش پاپيچ فاميل ما ميشي واونم درست روبروي يه عده ازاهالي روستاشون موتورشوچرخوندسمت منو ومنم ازخجالت سرم پايين بود وبهم گفت يه لحظه نگام كن سرمو بالاگرفتم كه نگاش كنم برگشت گفت من دوستت دارم ميخوامت چي ميگي بعددخترعموم پريدوسطو گفت خفه شو وگرنه بابامو ميفرستم دم خونتون واونم بهش گفت من ازخداشم نميترسم هرچيو بخوام بدست ميارم وبعديه كاغذانداخت جلوي پاي منوگازموتورشو گرفتو رفت دخترعمومم كاغذوبرداشت شمارشم بودپايينش نوشته بود منتظرتماستم"حامد"....دخترعمومم سريع شمارشوپاره كردوازجلو خونشون كه رد شديم ريختش رو موتورش......روزبعدبرف وبارون ميومدو ما نتونستيم بريم بيرون وكنارپنجره نشستيموخاطره تعريف ميكرديم كه ازپنجره حامدروديديم كه تو اون برف اومده بود روپشت بوم خونشونو به پنجره نگاه ميكرد خيالش كه راحت شدما خونه اييم يه لبخندزدورفت پايين...ازكاراش خندم ميگرفت ولي حواسم بودكاري نكنم كه درحق اشكان نامردي بشه......فرداي اونروز رفتيم برف بازي....اونا توروستاشون يه پسربقول خودشون ديوونه داشتن كه هردختري رو مي ديد كه رنگ ورويي داره تحريك ميشدوميوفتاد بجون دختره منم كه اونموقع شناختي نسبت به محلشون نداشتم ووقتي همينطور برف بازي ميكرديم ومن همينجور تو حالت بازي ازشون دورشدم تا دستامو گرم كنم يهو صداي جيغ دخترعموهام اومد كه دادميزدن فرار كن بياسمت ما...اولش فكركردم يه ماري يه حيووني چيزي پشت سرمه ترسيدمو برگشتم پشت سرمو نگاه كردم ديدم يه پسركه حالت عادي نداشت وهر5ثانيه يه قهقهه سرميدادتويه قدمي من بودوهي بهم نزديك ميشدومنم اونقدرشوكه شده بودم كه سرجام ميخكوب شدم فكرم اصلا كارنميكرد يهو درست عين فيلماي هندي صداي موتورحامداومد كه باسرعت ميومد سمت ما ويه پاره آجر برداشت وپرتاب كرد به پاي اون ديوونه وخيلي عصباني روبروي من وايسادوسرم دادزد كه برو خونه ول شدي تواين آبادي هروز يا روكوهي يا تواين خراب شده يه بارديگه بيرون ببينمت چنان ميزنمت كه ازبرادرو پدرت تابحال نخورده باشي.اونلحظه هم ازترس هم ازين دادي كه سرم زده بود بغضم گرفت ورفتم بغل دخترعموهام وگريم گرفت حواسم بود داشت نگام ميكرد ميخنديد و سرشو تكون ميداد.......ازفردا ديگه نرفتيم بيرون ويه وقتايي حوصلم سرميرفت كنار در خونشون طبيعت اطرافو نگاه ميكرديم كه حامد عين عزرائيل پيداش ميشد واخم ميكردبا سراشاره ميكرد برو تو.....منم ازش ميترسيدم وميرفتم ديگه سايمم پيدانبوداينجا فقط به اين خندم ميگرفت كه دخترعموكوچيكم هي باهاش دعوا داشت وميپريد بهش كه بتوچه وتو مگه چكارشي واونم ميگفت برو تو ضعيفه درحدي نيستي باتو بحث كنم.........خلاصه واقعا" حوصلمون سرميرفت وبه دخترعموها پيشنهاد دادم كه آژانس بگيريم بريم آبشاري كه تو نزديكياي خونشون بودو همينكه ما پياده ميشديم حامدباموتورش جلومون بود ومراقب من بودبقول خودش ميگفت نميذارم كسي به اين دختر نگاه چپ بكنه چشاشودرميارم....(البته بعدها فهميديدم راننده آژانسا رفيقاش بودن)خلاصه يه روزم كه ديديم تو محل نيست يواشكي زديم بريم كوهنوردي يهو از رو نوك كوه يكيوديديم كه تا چشمش بما خورد داد ميزد خدايااااااااااااااااااااااااااااااااا اين چه بدبختي بود نصيب ما كردي ومنيكه يه ملت عاشقم بودن وعاشق كردييييي....اونجا بودكه فهميدم حامده وديگه روم نميشد تو اون محل راه برم همه فهميده بودن..........خلاصه دهم عيدشده بوددلم خيلي براي اشكان تنگ بودوديگه بادخترعموهام راحت بودمو بهشون جريان اشكان روگفتم واوناهم تعجب كردن ميگفتن اين اشكان تو همين دهات ما خيلي ازدخترا بهش زنگ ميزدن وباهاشون دوست ميشدچندبارم اينجاعروسي بودمراسم داشت وچون شبا براش مسير دورميشدميموند خونه رفيقش.......پرسيدم رفيقش كيه گفت همين حامد.......اينجابودكه يه شكي اومدتودلم كلي حرفاداشتم بااشكان وبالاخره باهمكاري دخترعموها ازتلفن خونه ي عموم زنگ زدم به اشكان وتاصداموشنيدقطع كردمنم اونقدرشمارشو گرفتم حتي جريان حامدم بهش گفتم وگفت ميدونم باهاش رفيقي اصلا باورنداشت وحتي دخترعموكوچيكمم اومدواسطه بشه وباهاش حرف زدولي بدون اينكه دليلي داشته باشه بهم گفت ديگه بمن زنگ نزن همين...........
-
-
-
روز13بدرشدواصلا حال وحوصله نداشتم اشكان بدجورحالموگرفته بود باخونواده عموم وداداش كوچيكم رفتيم آبشارپشت كوهشون بماندكه پسرعموم هم اومددنبالم كه13بدر با اونا باشمومن نرفتم حامدهم پسردايياشوانداخته بوددنبال خودشو هرجاما ميرفتيم اونا هم بساطشونو مينداختن جرئت نداشتم تكون بخورم همش دنبالم بودوحواسش بمن بوداونروزم تموم شدوداداشم واسه شب14فروردين بليط گرفت كه برگرديم روز14چندتاازدخترعموهام رفتن مدرسه ومنم خيلي دلم گرفت ووقتي هم با دخترعموبزرگه رفتيم توباغشون هرچي گشتم ونگاه كردم خبري ازحامدنبوددخترعموم گفت سربازه رفته پادگان....دلم يه جورايي براي جاي خاليش تنگ شدشب هم كه ساكمونوجمع كرديموباهمه خداحافظي كردمورفتيم تو اتوبوس ازپنجره كه بيرونو نگاه كردم بغضم گرفت پيش خودم گفتم خيلي اشكان نامردي كه حتي براي بدرقه ام هم نيومدي....
چندروزگذشت وتومسيردانشگاه بودم كه يه خط شهرستان بهم زنگ ميزدخوشحال شدم كه اشكان بهم زنگ زده ولي اشكان نبودحامدبود.........ميگفت دخترعموشوفرستاده شماره منوازتوگوشي دخترعموهام برداشته واقعا" كه كله شق بودميگفت دلش برام تنگ شده و اسم منورو بازو خالكوبي كرده وروتمام وسايل پادگانش اسم منه ميگفت بعدتو ديگه اصلا دوست ندارم برم تواون محل تو كوههاوباغو.......جات خاليه منم كه خيلي ازدستش عصباني بودم جريان اشكان وبهش گفتم اونم گفت اشكان رفيقشه و وقتي تواومدي تومحلمون بهم زنگزده كه يه دختره ازتهران ميادوميخوام بيام ببينمشو حواست بهش باشه و........بعدبرگشت گفت من اومدم حواسم بتو باشه ولي خودم عاشقت شدمو توبراي اشكان حيفي واون يه قالطاقه وهمه كارست وزن بازه واصلا رو نوازنده ها حساب نكن معرفت ندارن باهزارنفرنو من خوشبختيتو ميخوام كه نذاشتم بااون باشي وبهش گفتم تو رفيق مني تابيخيالت بشه.......تازه فهميدم چرااشكان همش بهم ميگفت ديگه بهم زنگ نزن.........عصباني شدموگوشيو روحامدقطع كردمو به اشكان زنگ زدم بعدكلي ردتماس جواب دادهرچي خواستم بهش توضيح بدم گوش نميدادبهش مسيجم ميدادم جوابي ندادتا 20 روزجواب تلفناي حامدونميدادمو اونم رو پيغامگيرگوشيم برام پيام ميذاشت وباحرفاش سعي ميكردآرومم كنه منم فقط بيشترازيه ماه به اشكان التماس ميكردم جوابمو بده وآخرين باربهم گفت اصلا ميدوني چيه تو بدردمن نميخوري به غرورم برخوردديگه بهش زنگ نزدم....تازه ترم2بودم بدجور روحيم خراب شدديگه با حامد دردودل ميكردم وپشت گوشي گريه ميكردمو اونم حرفاي گنده گنده زيادميزدميگفت هميشه رفيقتو امتحان كن ببين چند مرده حلاجه و........اواخرتيربودو امتحان آخرم بودفكر اشكان ازسرم نميرفت اما هروقت دلم تنگ ميشد به حامدزنگ ميزدم تا فكرش عذابم نده اونروز وقتي امتحان آخرو دادم يه پيغام برام اومدزياد توجه نكردم گفتم جزحامد كسي نيست اما يهو جاخوردم اشكان بودوواي كه چقدرمنتظراين لحظه بودم نميخواستم بفهمه خوشحالم ازينكه پيغام ميده ونوشته بود دلم برات تنگ شده ومنم گفتم خب بعدگفتش هنوزم دوسم داري كه طاقت نياوردمو گفتم خيلييي دلم برات تنگ شده بودوحامد كه زنگ زدبهش گفتم اشكان برگشته اونم عصباني شدوگفت جوابشو نده تاالان باكسي ديگه بوده حالا بازتنهاشده يادتو افتاده يادت رفته چقدربراش گريه ميكردي حالا داري ميري باهاشو تو بمن قول دادي ديگه بامن باشي وبجان خودت اگه جوابشو بدي يابدونم بازبهت زنگ ميزنه ميرم دم خونشونو حالشو ميگيرم..........ازونروز ديگه همونطور كه با اشكان دوست بودم با حامدم درارتباط بودمو بهش گفتم كه اشكان ديگه زنگ نميزنه وبه اشكانم گفتم كه جريان حامد همون زمان عيد بودآخه نميخواستم جفتشون درگيربشن ميترسيدم....2ماه همينطورگذشت وحامدبيشترعاشقترميشدواشكانم كه بيشترمنوعاشق خودش ميكردتا اينكه زرنگ بازياي حامدتونست مچمو بگيره وبه اشكان گفت كه با من درارتباطه وبهش تذكرداده بودبازبمن بزنگه حالشو ميگيره وديگه اشكان رفت واينبارازمن يه دخترهرجايي توذهنش ساخته بودكلي وصله وحرف ناجوربمن چسبوند ومنم هيچ توجيهي نداشتم آخه فقط خودم ميدونستم نيتم چي بوده وازديد بقيه خطاكارم اين كارحامد بدترمنوازخودش دوركرد اون اشكانو ازمن گرفت......هرچند بازم خودم به اشكان زنگ زدمو بهم ميگفت تنها لطفي كه درحقم ميتوني داشته باشي با حامدنباش برو باهركي بجز اون.........خيلي سعي كردم رابطمو بااشكان خوب كنم ولي بي فايده بود....اگرم جواب ميدادخيلي سرد واصلا عين سابق نبودبا حامد اصلا نميساختم به همه چي من گير ميدادميگفت ميخوام بيام خواستگاريت زن من بشي درس بي درس كار بي كار..حق يه قلم آرايشو نداري وبايدم چادري بشي...اصلا شرايطش تو مغزم نميرفت ومدام باهم دعواداشتيم وفقط لج ميكرديم وخودش قهرميكردبافرداش زنگ ميزدآشتي ميكرد..............
دمدماي انتخاب واحدترم 3بودبعداومدن ازكافي نت يه سر باآبجيم رفتيم خونشون..كه كليديادش رفته بودوخونشونم طبقه سوم بودوهمسايه طبقه پاييني هم مسافرت بود ماپشت درمونده بوديم كه يه پسركه تو مشاوراملاك روبرو خونشون كارميكردوخيلي شبيه اشكان بودهم قد هم رنگ پوستشون هم چهره اش شبيه اشكان، يه لحظه نگام كرد دلم لرزيد انگاراشكان داشت نگام ميكردرفت چندتابچه آوردوقلاب گرفتن وكلي آدم جمع شد تااين بره بالا وبياد درو بازكنه ازش تشكركرديم واومدم كه برم تو خونه بهم گفت اين كارت بنگاه ماست مشكلي پيش اومد تماس بگيريدكارتو ازش گرفتمو رفتم بالا....اسمش رضا بود دل تو دلم نبود بهش زنگ بزنم اشكان وبرام زنده كرده بودازپنجره طبقه بالاشون نگاه ميكردي قشنگ بنگاش روبرو پنجره بودپرده رو كنارزدم بهم نگاه كرد بادست اشاره كرد بهم زنگ بزن ومنم بلافاصله بهش زنگ زدم خيلي اصرار داشت همديگرو ازنزديك ببينيم ولي شرايط مهيا نبود اوايل ماه رمضون بودومنم اصلا دوست نداشتم كه تواين ماه ببينمش وكارم شده بودهرروز اومدن به خونه خواهرمو رفتن لب پنجره وديدن رضا........
تواين مدت حامد گله وشكايت ميكرد كه چرا بهش زنگ نميزنم نميتونستم بهش بگم دوستت ندارم ميترسيدم همونقدر كه خودم شكستم اونم بشكنه وميخواستم باهاش سرد باشم تاخودش بره ولي نميرفت بالاخره ماه رمضون تموم شد و روزاول دانشگاه همزمان شد با اولين قرار ملاقات من با رضاوحتي اولين قرارجدي من بايه پسر(ههه).........خيلي ميترسيدم اضطراب داشتم همش فكر ميكردم يه وقت خونوادم منو نبينن يه وقت پسره منو ندزده تا برسم سرقرارهزارتادعاي توسل وزيارت عاشوراوصلواتو............الان فكرشو ميكنم خندم ميگيره.............
ادامه دارد....
یکشنبه 6 آذر 1390 - 1:47:06 PM