داستان کوتاه 2
این روز ها دارم روزی یک داستان کوتاه می نویسم .....الانم می خوام داستان امروز رو بنویسم .....نمی دونم تو سایت گوهردشت چرا کامنت ها کمه ....شاید به خاطر اینه که اینجا کسی به متن کار نداره .... هدف همه چیزی غیر از پرداختن به متن است ....البته اینجا جای خوبیست .... احتمال اینکه آدمی از سنخ خود پیدا کنی بیشتر از هر جای
دیگر است
اما داستان امروز برای وبلاگم در سایت گوهردشت
یک داستان مثل بقیه داستان ها نیست و با داستان های دیگه فرق می کنه
من قبلا داستان های سه کلمه ای یا دو کلمه ای هم نوشتم...اما این جا تو گوهر دشت
نمی دونم چه طور مخاطب هایی می تونم داشته باشم ....
می نویسم تا ببینم چه می شود .
ال پاچینو
نمی فهمید برای چه باید ازدواج کند . برادرش دو سالی بود که از همسرش جدا شده بود
مادر و پدرش هم شش سالی می شد که از هم جدا زندگی می کردند .دور و برش هر کسی را می
دید از زندگی مشترک گله داشت . هم در فامیل هم در دوستان . از بچه های مدرسه هم که می پرسید
می دید در خانه های انها هم دایم تنش وجود دارد
.
صدای موبایلش در آمد. اس ام اس بود . دو سه هفته ای می شد که از این آدم ناشناس
اس ام اس می آمد . دلش به تاپ و توپ افتاد .اما ...باز یادش آمد این مسیر گویا به خوشختی نمی
رسد ...ا این بار حتی اس ام اس را نخواند
داخل اتاقش که از بعد از امتحانات ان را مرتب کرده بود داشت بازی می کرد .
از داخل اسپیکر ها صدای شاهین اس2 می آمد ...یکی از کانال های ماهواره داشت
زندگی نامه ال پاچینو را نشان می داد ... ال پاچینو هرگز از دواج نکرده است ...سه فرزند دارد ...
تمام
دوشنبه 15 تیر 1388 - 7:06:04 PM