بخشی از داستان سیاوش
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
|
کنون ای سخن گوی بیدار مغزسخن چون برابر شود با خردکسی را که اندیشه ناخوش بودهمی خویشتن را چلیپا کندولیکن نبیند کس آهوی خویشاگر داد باید که ماند بجایچو دانا پسندد پسندیده گشتزگفتار دهقان کنون داستانکهن گشته این داستانها ز مناگر زندگانی بود دیریازیکی میوهداری بماند ز منازان پس که بنمود پنچاه و هشتهمی آز کمتر نگردد بسالچه گفتست آن موبد پیش روتو چندان که گویی سخن گوی باشچو رفتی سر و کار با ایزدستنگر تا چه کاری همان بدرویدرشتی ز کس نشنود نرم گویبه گفتار دهقان کنون بازگردچنین گفت موبد که یک روز طوسخود و گیو گودرز و چندی سواربه نخچیر گوران به دشت دغویفراوان گرفتند و انداختندبدان جایگه ترک نزدیک بودیکی بیشه پیش اندر آمد ز دورهمی راند در پیش با طوس گیوبران بیشه رفتند هر دو سواربه بیشه یکی خوب رخ یافتندبه دیدار او در زمانه نبودبدو گفت گیوای فریبنده ماه |
|
یکی داستانی بیآرای نغزروان سراینده رامش بردبدان ناخوشی رای اوگش بودبه پیش خردمند رسوا کندترا روشن آید همه خوی خویشبیآرای ازین پس بدانا نمایبه جوی تو در آب چون دیده گشتتو برخوان و برگوی با راستانهمی نو شود بر سر انجمنبرین وین خرم بمانم درازکه نازد همی بار او بر چمنبسر بر فراوان شگفتی گذشتهمی روز جوید بتقویم و فالکه هرگز نگردد کهن گشته نوخردمند باش و جهانجوی باشاگر نیک باشدت جای ار بدستسخن هرچه گویی همان بشنویبه جز نیکویی در زمانه مجوینگر تا چه گوید سراینده مردبدانگه که برخاست بانگ خروسبرفتند شاد از در شهریارابا باز و یوزان نخچیر جویعلوفه چهل روزه را ساختندزمینش ز خرگاه تاریک بودبه نزدیک مرز سواران تورپس اندر پرستندهای چند نیوبگشتند بر گرد آن مرغزارپر از خنده لب هر دو بشتافتندبرو بر ز خوبی بهانه نبودترا سوی این بیشه چون بود راه |
دوشنبه 27 فروردین 1391 - 4:54:01 PM