همسریابی

ali.zand

ali.zand

فروغ

 

فروغ فرخزاد

عصيان بندگي

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

عصيان

نشر تدبير

2

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

عصيان

نشر تدبير

3

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي

چيستم من زاده يك شام لذتباز

ناشناسي پيش ميراند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

كي رهايم كرده اي تا با دوچشم باز

برگزينم قالبي خود از براي خويش

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در راه پاي خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم

من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم

روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت

ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو

روزها رفتند و آن آواي لالايي

مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو

كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال

عصيان

نشر تدبير

4

رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد

نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز

مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست

مي شكستم شاخه هاي راز را اما

از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست

راه من تا دور دست دشتها مي رفت

من شناور در شط انديشه هاي خويش

مي خزيدم در دل امواج سرگردان

مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش

عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم

چيستم من از كجا آغاز مي يابم

گر سرا پا نور گرم زندگي هستم

از كدامين آسمان راز مي تابم

از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش

دانه انديشه را در من كه افشانده است

چنگ در دست من و چنگي مغرور

عصيان

نشر تدبير

5

يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است

گر نبودم يا به دنياي دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟

باز آيا مي توانسم كه ره يابم

در معماهاي اين دنياي رازآلود

ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ

سايه افكندي بر آن پايان و دانستم

پاي تا سر هيچ هستم هيچ هستم هيچ

سايه افكندي بر آن پايان و در دستت

ريسماني بود و آن سويش به گردنها

مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش

عصيان

نشر تدبير

6

هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خودپرست تو

گوسپندي در ميان گله سرگردان

آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده

آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي

مي زده در گوشه اي آرام آسوده

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش كردي او را سوي ما راند ي

اين تو بودي اين تو بودي كز يكي شعله

ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي

مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتي وحشي شود در بستري خاموش

عصيان

نشر تدبير

7

بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

شعر شد فرياد شد عشق و جواني شد

عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش مي شد درون خم به جوش آمد

آن چنان در جان مي خواران خروش افكند

تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد

لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد

خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد

عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد

سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني

هادي گم كرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محرابها رقصيد

برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

عصيان

نشر تدبير

8

در ره زيبا پرستانش رها كردي

آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش

گنبد ميناي ما را پر صدا كردي

چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني

ما به پاي افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيره قوم ثمود تو

خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه

چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني

تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

سوختيشان سوختي با برق سوزاني

واي از اين بازي از اين بازي درد آلود

از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي

رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم

گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد

با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد

عصيان

نشر تدبير

9

تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم

گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟

هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي

زو نشاني بود يا آواي پايي بود

تو من و ما را پياپي مي كشي در گود

تا بگويي ميتواني اين چنين باشي

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتك سرد آهنين باشي

چيست اين شيطان از درگاهها رانده

در سراي خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيكر سوزنده اش دستي

عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده

چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد

تيره روحي تيره جاني تيره بينايي

تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند

تيره آغازي خدايا تيره پاياني

ميل او كي مايه اين هستي تلخست

عصيان

نشر تدبير

10

راي او را كي از او در كار پرسيدي

گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد

هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي

اي بسا شبها كه در خواب من آمد او

چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند

سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش

ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا

گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد

پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان

قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد

اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد

گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است

شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي درآلود

تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست

خالق من او و او هر دم به گوش خلق

از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم

من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟

عصيان

نشر تدبير

11

او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

دام صيادي به دستم داد و رامم كرد

تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه

عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

منتظر برپا ملكهاي عذاب او

نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود

تشنه قربانيان بي حساب او

ميوه تلخ درخت وحشي زقوم

همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل

آن شراب از حميم دوزخ آغشته

ناز ده كس را شرار تازه اي در دل

دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود

دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت

تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد

او به من رسم فريب خلق را آموخت

من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش

عصيان

نشر تدبير

12

بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

راه ما را او گزيده نيك سنجيده

اي مريدان من اي گمگشتاگان راه

راه راهي نيست تا راهي به او جوييم

تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد

راه ناپيداست ما خود راهي اوييم

اي مريدان من اي نفرين او بر ما

اي مريدان من اي فرياد ما از او

اي همه بيداد او بيداد او بر ما

اي سراپا خنده هاي شاد ما از او

ما نه درياييم تا خود موج خود گرديم

ما نه طوفانيم تا خود خشم خود باشيم

ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم

از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم

ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم

ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد

عصيان

نشر تدبير

13

ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم

ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم

دام خود را با فريبي تازه مي گسترد

او براي دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم

گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما

من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم

اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت

اشك باريدم پياپي اشك باريدم

اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را

چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم

اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين

دستهايم با نوازش ها فرود آمد

اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست

زانوانم بي تامل در سجود آمد

اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ

عصيان

نشر تدبير

14

آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد

آرزو مي كرد تا روح صفا گردد

ني خداي نيمي از دنياي دون باشد

بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟

ما كه خود افتادگان زار مسكينيم

ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار

نقش دستي نقش جادويي نمي بينيم

ساختي دنياي خاكي را و ميداني

پاي تا سر جز سرابي جز فريبي نيست

ما عروسكها و دستان تو دربازي

كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست

شكر گفتي گفتنت شكر ترا گفتيم

ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم

راه مي بندي و مي خندي به ره پويان

در كجا هستي كجا تا در تو ره جوييم

ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم

پس دگر افسانه روز قيامت چيست

پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم

عصيان

نشر تدبير

15

اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد

پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا

از غبار جسمها خيزنده دودي سرد

خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتي

مي فروش بيدل و ميخواره سرمست

ساقي روشنگر و پير سماواتي

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

باز آنجا دوزخي در انتظار ماست

بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل

هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست

ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي

آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود

آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود

هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود

اين منم آن بنده عاصي كه نامم را

عصيان

نشر تدبير

16

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

واي بر من واي بر عصيان و طغيانم

گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم

در ترازو مي نهي بار گناهم را

تا بگويي سركش و تاريك خو بودم

كفه اي لبريز از گناه من

كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟

خود چه آسانست در ان روز هول انگيز

روي در روي تو از خود گفتگو كردن

آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق

در ترازوي تو نا گه جستجو كردن

در كتابي يا كه خوابي خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

تو به كار داوري مشغول و صد افسوس

عصيان

نشر تدبير

17

در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم

خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان

من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي

خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود

تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي

تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده

مارهاي زهرآگين تكدرختانش

از دم آنها فضا ها تيره و مسموم

آب چركيني شراب تلخ و سوزانش

در پس ديوارهايي سخت پا برجا

هاويه آن آخرين گودال آتشها

خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را

كاش هستي را به ما هرگز نميدادي

يا چو دادي هستي ما هستي ما بود

مي چشيدم اين شراب ارغواني را

نيستي آن گه خمار مستي ما بود

سالها ما آدمكها بندگان تو

عصيان

نشر تدبير

18

با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم

عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم

معني عدل ترا هم خوب فهميديم

تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم

چهر خود را در حرير مهر پوشاندي

از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز

نسيه دادي نقد عمر از خلق بستاندي

گرم از هستي ز هستي ها حذر كردند

سالها رخساره بر سجاده ساييدند

از تو نامي بر لب و در عالم و رويا

جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند

هم شكستي ساغر امروزهاشان را

هم به فرداهايشان با كينه خنديدي

گور خود گشتند و اي باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آن نباريدي

از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟

در بهشت جويها از مي روان باشد

هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا

عصيان

نشر تدبير

19

حوري يي از حوريان آسمان باشد

ميفريبي هر نفس ما را به افسوني

ميكشاني هر زمان ما را به دريايي

در سياهيهاي اين زندان ميافروزي

گاه از باغ بهشتت شمع رويايي

ما اگر در اين جهان بي در و پيكر

خويش را در ساغري سوزان رها كرديم

بارالها باز هم دست تو در كارست

از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟

در كنار چشمه هاي سلسبيل تو

ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را

سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد

بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را

حافظ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود

بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را

من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن

تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را

چيست اين افسانه رنگين عطرآلود

عصيان

نشر تدبير

20

چيست اين روياي جادوبار سحر آميز

كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور

جامه هاشان از حرير نازك پرهيز

كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم

لرزش موج خيال انگيز دامانها

ميخرامند از دري بر درگهي آرام

سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك

نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده

ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت

گاه چيده گاه بر هر شاخه ناچيده

سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي

ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل

حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها

گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل

قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج

تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس

پرده ها چون بالهايي از حرير سبز

عصيان

نشر تدبير

21

از فضاها مي ترواد عطر تند ياس

ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق

ناممان ميخوارگان رانده رسوا

تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي

مومنان بيگناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش

جان ما را شوق وصلي و شتابي بود

در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشت بارالها خود ثوابي بود

هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي

مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست

هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم

هر كه را من برگزينم پاكدامنست

پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش

تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم

يا براني يا بخواني ميل ميل تست

ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

عصيان

نشر تدبير

22

تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي

ديگران در كار گل مشغول و تو در گل

مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

جز يكي سدي به راه جستجوي ما

گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان

گاه مي آيي و مي خندي به روي ما

تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش

ديده در آينه دنيا و جمال خويش

هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش

برق چشمان سرابي رنگ نيرنگي

شيره شبهاي شومي ظلمت گوري

شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم

تشنه سرخي خوني دشمن نوري

خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو

كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا اما

عصيان

نشر تدبير

23

گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن

لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم

بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد

فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم

عصيان

نشر تدبير

24

عصيان خدايي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ درد آلود انسانها

باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

عصيان

نشر تدبير

25

مي نشينم خيره در چشمان تاريكي

مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم

همچو فريادي بپيچم در دل دنيا

چند روزي هم من عاصي خدا باشم

گر خدا بودم خدايا زين خداوندي

كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود

من به اين تخت مرصع پشت مي كردم

بارگاهم خلوت خاموش دلها بود

گر خدا بودم خدايا لحظه اي از خويش

مي گسستم مي گسستم دور مي رفتم

روي ويران جاده هاي اين جهان پير

بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم

وحشت از من سايه در دلها نمي افكند

عاصيان را وعده دوزخ نمي دادم

يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم

يا در اين دنيا بهشتي تازه ميزادم

گر خدا بودم دگر اين شعله عصيان

كي مرا تنها سراپاي مرا مي سوخت

عصيان

نشر تدبير

26

ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد

پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت

سينه ها را قدرت فرياد مي دادم

خود درون سينه ها فرياد مي كردم

هستي من گسترش مي يافت در هستي

شرمگين هر گه خدايي ياد مي كردم

مشتهايم اين دو مشت سخت بي آرام

كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد

آن چنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت

تا كه هستي در تن ديوارها مي مرد

خانه مي كردم ميان مردم خاكي

خود به آنها راز خود را باز مي خواندم

مينشستم با گروه باده پيمايان

شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم

شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت

مست از او در كارها تدبير مي كردم

مي دريدم جامه پرهيز را بر تن

خود درون جام مي تطهير مي كردم

عصيان

نشر تدبير

27

من رها مي كردم اين خلق پريشان را

تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند

جرعه اي از باده هستي بياشامند

خويش را با زينت مستي بيارايند

من نواي چنگ بودم در شبستانها

من شرار عشق بودم سينه ها جايم

مسجد و ميخانه اين دير ويرانه

پر خروش از ضربه هاي روشن پايم

من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستي

من سراپا عشق بودم كام بودم كام

مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش

گوش بر فرياد خلق بي نواي خويش

تا ببينم درد هاشان را دوايي هست

يا چه مي خواهند آنها از خداي خويش

گر خدا بودم در سولم نام پاكم بود

اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود

عصيان

نشر تدبير

28

عشق شمشير من و مستي كتاب من

باده خاكم بود آري باده خاكم بود

اي دريغا لحظه اي آمد كه لبهايم

سخت خاموشند و بر آنها كلامي نيست

خواهمت بدرود گويم تا زماني دور

زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست

زانكه نازيبد زبون را اين خداييها

من كجا وزين تن خاكي جداييها

من كجا و از جهان اين قتلگاه شوم

ناگهان پرواز كردن ها رهايي ها

مي نشينم خيره در چشمان تاريكي

شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم

آه حتي در پس ديوارهاي عرش

هيچ جز ظلمت نمي بينم نمي بينم

اي خدا اي خنده مرموز مرگ آلود

با تو بيگانه ست دردا ناله هاي من

من ترا كافر ترا منكر ترا عاصي

كوري چشم تو اين شيطان خداي من

عصيان

نشر تدبير

29

عصيان خدا

گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم

سكه خورشيدي را در كوره ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند

نيمه شب در پرده هاي بارگاه كبرياي خويش

پنجه خشم خروشانم جهان را زير و رو مي ريخت

دستهاي خسته ام بعد از هزاران سال خاموشي

كوهها را در دهان باز دريا ها فرو مي ريخت

مي گشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار

ميفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

مي دريدم پرده هاي دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

مي دميدم در ني افسوني باد شبانگاهي

تا ز بستر رودها چون مارهاي تشنه برخيزند

خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند

بادها را نرم ميگفتم كه بر شط تبدار

عصيان

نشر تدبير

30

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را مي گشودم تا هزاران روح سرگردان

بار ديگر در حصار جسمها خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم

آب كوثر را درون كوزه دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در كف گله پرهيزكاران را

از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند

خسته از زهد خدايي نيمه شب در بستر ابليس

در سراشيب خطايي تازه ميجستم پناهي را

مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي

لذت تاريك و درد آلود آغوش گناهي را

عصيان

نشر تدبير

31

شعري براي تو

اين شعر را براي تو ميگويم

در يك غروب تشنه تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در كهنه گور اين غم بي پايان

اين آخرين ترانه لالاييست

در پاي گاهواره خواب تو

باشد كه بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو

بگذار سايه من سرگردان

از سايه تو دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم كه گر باشد

كس بين ما نه غير خدا باشد

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد

عصيان

نشر تدبير

32

بر طعنه هاي بيهده من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد كه زن بودم

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين كتاب در هم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شكفته در دل هر آواز

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شكوفه هاي گل مريم

بيقدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و ريا كاري

در آسمان تيره نمي بينم

نوري ز صبح روشن بيداري

بگذار تا دوباره شد لبريز

چشمان من ز دانه شبنمها

رفتم ز خود كه پرده بر اندازم

عصيان

نشر تدبير

33

از چهر پاك حضرت مريم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستاره توفانست

پروازگاه شعله خشم من

دردا فضاي تيره زندانست

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده ز دردم را

مي سايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز

دانم كه اين جدال نه آسانست

شهر من و تو طفلك شيرينم

ديريست كاشيانه شيطانست

روزي رسد كه چشم تو با حسرت

لغزد بر اين ترانه درد آلود

جويي مرا درون سخنهايم

گويي به خود كه مادر من او بود

عصيان

نشر تدبير

34

پوچ

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

مي رميدي

مي رهيدي

يادم آمد كه روزي در اين راه

ناشكيبا مرا در پي خويش

ميكشيدي

ميكشيدي

آخرين بار

آخرين بار

آخرين لحظه تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گوش كردم

عصيان

نشر تدبير

35

خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در كام موجم كشاندي

گر چه در پرنيان غمي شوم

سالها در دلم زيستي تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چيستي تو

كيستي تو

عصيان

نشر تدبير

36

دير

در چشم روز خسته خزيده است

روياي گنگ و تيره خوابي

اكنون دوباره بايد از اين راه

تنها بسوي خانه شتابي

تا سايه سياه تو اينسان

پيوسته در كنار تو باشد

هرگز گمان نبر كه در آنجا

چشمي به انتظار تو باشد

بنشسته خانه تو چو گوري

در ابري از غبار درختان

تاجي بسر نهاده چو ديروز

از تارهاي نقره باران

از گوشه هاي ساكت و تاريك

چون در گشوده گشت به رويت

صدها سلام خامش و مرموز

پر ميكشند خسته به سويت

گويي كه ميتپد دل ظلمت

عصيان

نشر تدبير

37

در آن اتاق كوچك غمگين

شب ميخزد چو مار سياهي

بر پرده هاي نازك رنگين

ساعت بروي سينه ديوار

خالي ز ضربه اي ز نوايي

در جرمي از سكوت و خموشي

خود نيز تكه اي ز فضايي

در قابهاي كهنه تصاوير

اين چهره هاي مضحك فاني

بيرنگ از گذشت زمانها

شايد كه بوده اند زماني !

آيينه همچو چشم بزرگي

يكسو نشسته گرم تماشا

برروي شيشه هاي نگاهش

بنشانده روح عاصي شب را

تو خسته چون پرنده پيري

رو ميكني به گرمي بستر

با پلك هاي بسته لرزان

سر مي نهي به سينه دفتر

عصيان

نشر تدبير

38

گريند در كنار تو گويي

ارواح مردگان گذشته

آنها كه خفته اند بر اين تخت

پيش از تو در زمان گذشته

ز آنها هزار جنبش خاموش

ز آنها هزار ناله بي تاب

همچون حبابهاي گريزان

بر چهره فشرده مرداب

لبريز گشته كاج كهنسال

از غارغار شوم كلاغان

رقصد بروي پنجره ها باز

ابريشم معطر باران

احساس ميكني كه دريغ است

با درد خود اگر بستيزي

مي بويي آن شكوفه غم را

تا شعر تازه اي بنويسي

عصيان

نشر تدبير

39

صدا

در آنجا بر فراز قله كوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم كاي خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده و بي تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

ز طوفان صداي بي شكيبم

به خود لرزيده در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

عصيان

نشر تدبير

40

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكرش را شستوش داد

ز خاك ره درون حوض كوثر

خدا در خواب رويا بار خود بود

بزير پلكها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلكهاي نقره آلود

دريغا تا سحر گه بسته بودند

سبك چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نوميدانه برخاست

كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا مي خواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد مي زد از سر درد

بهم كي ريزد اين خواب طلايي

من اينجا تشنه يك جرعه مهر

عصيان

نشر تدبير

41

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت آلود

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از صدا ديگر تهي بود

ولي اينجا به سوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا صدا را ميشناسي

من او را دوست دارم دوست دارم

عصيان

نشر تدبير

42

بلور رويا

ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ

خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپيدي كنار تو

بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد

هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم

بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد

گويي فرشتگان خدا در كنار ما

با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند

درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود

محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند

پيشاني بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو درياي روشني

با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود

در زير پلكهاي تو روياي روشني

عصيان

نشر تدبير

43

من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن

كلام خوش دلنواز را

چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند

افسانه هاي كهنه لبريز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ

در سينه قلب روشن محراب مي تپيد

من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح

لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو

اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز

در سينه هيچ نيست به جز آرزوي تو

عصيان

نشر تدبير

44

ظلمت

چه گريزيت ز من ؟

چه شتابيت به راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين همه تاريك پناه ؟

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه ها را درياب

چشم فردا كور است

نه چراغيست در آن پايان

هر چه از دور نمايانست

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست

مي فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي ؟

او در اينجاست نهان

مي درخشد در مي

عصيان

نشر تدبير

45

گر بهم آويزيم

ما دو سرگشته تنها چون موج

به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادويي اوج !

عصيان

نشر تدبير

46

گره

فردا اگر ز راه نمي آمد

من تا ابد كنار تو ميماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو ميخواندم

در پشت شيشه هاي اتاق تو

آن شب نگاه سرد سياهي داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويي به عمق روح تو راهي داشت

لغزيده بود در مه آينه

تصوير ما شكسته و بي آهنگ

موي تو رنگ ساقه گندم بود

موهاي من خميده و قيري رنگ

رازي درون سينه من مي سوخت

مي خواستم كه با تو سخن گويد

اما صدايم از گره كوته بود

در سايه بوته هيچ نميرويد

ز آنجا نگاه خسته من پر زد

عصيان

نشر تدبير

47

آشفته گرد پيكر من چرخيد

در چارچوب قاب طلايي رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پاي من كتاب تو افتاده

سنجاقهاي گيسوي من آنجا

بر روي تختخواب تو افتاده

از خانه بلوري ماهيها

ديگر صداي آب نمي آمد

فكر چه بود ؟ گربه پير تو

كاو را به ديده خواب نمي آمد

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوي تو

ميخواستم كه با تو سخن گويد

اما خموش ماند بروي تو

آنگاه ستارگان سپيد اشك

سو سو زدند در شب مژگانم

ديدم كه دستهاي تو چون ابري

عصيان

نشر تدبير

48

آمد به سوي صورت حيرانم

ديدم كه بال گرم نفسهايت

ساييده شده به گردن سرد من

گويي نسيم گمشده اي پيچيد

در بوته هاي وحشي درد من

دستي درون سينه من مي ريخت

سرب سكوت و دانه خاموشي

من خسته زين كشاكش درد آلود

رفتم به سوي شهر فراموشي

بردم ز ياد انده فردا را

گفتم سفر فسانه تلخي بود

نا گه بروي زندگيم گسترد

آن لحظه طلايي عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهاي شاد طبيعت را

آنشب به كام عشق من افشاندي

ز آن بوسه قطره ابديت را

عصيان

نشر تدبير

49

بازگشت

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار آلود

نگهم پيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون كوره ظهر

كوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي من روي سنگفرش خموش

پيش ميرفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد آلوده تيره و دلگير

چهره ها در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشكيده همچو چشمي كور

خالي از آب و از نشانه او

مردي آوازه خواان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه او

گنبدي آشناي مسجد پير

عصيان

نشر تدبير

50

كاسه هاي شكسته را مي ماند

مومني بر فراز گلدسته

با نوايي حزين اذان مي خواند

مي دويدند از پي سگها

كودكان پا برهنه سنگ به دست

زني از پشت معجري خنديد

باد نا گه دريچه اي را بست

از دهان سياه هشتي ها

بوي نمناك گور مي آمد

مرد كوري عصا زنان مي رفت

آشنايي ز دور مي آمد

دري آنجا گشوده گشت خموش

دستهايي مرا بخود خواندند

اشكي از ابر چشمها باريد

دستهايي مرا زخود راندند

روي ديوار باز پيچك پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

بر تن برگهاي انبوهش

عصيان

نشر تدبير

51

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم جستجو كنان پرسيد

در كدامين مكان نشانه اوست ؟

ليك ديدم اتاق كوچك من

خالي از بانگ كودكانه اوست

از دل خاك سرد آينه

ناگهان پيكرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخمليش

آه در وهم هم مرا ميديد

تكيه دادم به سينه ديوار

گفتم آهسته : اين تويي كامي ؟

ليك ديدم كز آن گذشته تلخ

هيچ باقي نمانده جز نامي

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور آرزويم بود

عصيان

نشر تدبير

52

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو

از تو ديگر نه پيامي نه نشاني

نه به ره پرتو مهتاب اميدي

نه به دل سايه اي از راز نهاني

دشت تف كرده و بر خويش نديده

نم نم بوسه باران بهاران

جاده اي گم شده در دامن ظلمت

خالي از ضربه پاهاي سواران

تو به كس مهر نبندي مگر آن دم

كه ز خود رفته در آغوش تو باشد

ليك چون حلقه بازو بگشايي

نيك دانم كه فراموش تو باشد

كيست آن كس كه ترا برق نگاهش

مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟

يا در آن خلوت جادويي خامش

دستش افروخته فانوس گناهي

تو به من دل نسپردي كه چو آتش

عصيان

نشر تدبير

53

پيكرت را زعطش سوخته بودم

من كه در مكتب رويايي زهره

رسم افسونگري آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود كه دلدار تو باشم

واي بر من كه ندانستم از اول

روزي آيد كه دل آزار تو باشم

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي نه پيامي نه نشاني

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني

عصيان

نشر تدبير

54

رهگذر

يكي مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

رسيده نيمه شب از راه تن خسته غبار آلود

نهاده سر بروي سينه رنگين كوسن هايي

كه من در سالهاي پيش

همه شب تا سحر مي دوختم با تارهاي نرم ابريشم

هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش

و چون خاموش مي افتاد بر هم پلكهاي داغ و سنگينم

گياهي سبز ميروييد در مرداب روياهاي شيرينم

ز دشت آسمان گويي غبار نور بر مي خاست

گل خورشيد مي آويخت بر گيسوي مشكينم

نسيم گرم دستي حلقه اي را نرم مي لغزاند

در انگشت سيمينم

لبي سوزنده لبهاي مرا با شوق مي بوسيد

و مردي مي نهاد آرام با من سر بروي سينه ي خاموش

كوسنهاي رنگينم

كنون مهمان ناخوانده

عصيان

نشر تدبير

55

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

بر آنها مي فشارد ديدگان گرم خوابش را

آه من بايد به خود

هموار سازم تلخي زهر عتابش را

و مست از جامهاي باده مي خواند كه آيا هيچ

باز در ميخانه لبهاي شيرينت شرابي هست

يا براي رهروي خسته

در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا

جاي خوابي هست ؟

عصيان

نشر تدبير

56

سرود زيبايي

شانه هاي تو

همچو صخره هاي سخت و پر غرور

موج گيسوان من در اين نشيب

سينه ميكشد چو آبشار نور

شانه هاي تو

چون حصار هاي قلعه اي عظيم

رقص رشته هاي گيسوان من بر آن

همچو رقص شاخه هاي بيد در كف نسيم

شانه هاي تو

برجهاي آهنين

جلوه شگرف خون و زندگي

رنگ آن به رنگ مجمري مسين

در سكوت معبد هوس

خفته ام كنار پيكر تو بي قرار

جاي بوسه هاي من بر روي شانه هات

همچو جاي نيش آتشين مار

عصيان

نشر تدبير

57

شانه هاي تو

در خروش آفتاب داغ پر شكوه

زير دانه هاي گرم و روشن عرق

برق مي زند چو قله هاي كوه

شانه هاي تو

قبله گاه ديدگان پر نياز من

شانه هاي تو

مهر سنگي نماز من

عصيان

نشر تدبير

58

جنون

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاري كه ميرسد از راه ؟

يا نيازي كه رنگ ميگيرد

درتن شاخه هاي خشك و سياه ؟

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

با نسيمي كه ميترواد از آن

بوي عشق كبوتر وحشي

نفس عطرهاي سرگردان؟

لب من از ترانه ميسوزد

سينه ام عاشقانه ميسوزد

پوستم ميشكافد از هيجان

پيكرم از جوانه ميسوزد

هر زمان موج ميزنم در خويش

مي روم ميروم به جايي دور

بوته گر گرفته خورشيد

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شكوفه لبريزم

عصيان

نشر تدبير

59

يار من كيست اي بهار سپيد ؟

گر نبوسد در اين بهار مرا

يار من نيست اي بهار سپيد

دشت بي تاب شبنم آلوده

چه كسي را به خويش مي خواند ؟

سبزه ها لحظه اي خموش خموش

آنكه يار منست مي داند

آسمان مي دود ز خويش برون

ديگر او در جهان نمي گنجد

آه گويي كه اين همه آبي

در دل آسمان نميگنجد

در بهار او زياد خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

مي نهد روي گيسوانم باز

تاج گلپونه هاي سوزان را

اي بهار اي بهار افسونگر

من سراپا خيال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خويش

شعر و فرياد و آرزو شده ام

عصيان

نشر تدبير

60

مي خزم همچو مار تبداري

بر علفهاي خيس تازه سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

عصيان

نشر تدبير

61

بعدها

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

عصيان

نشر تدبير

62

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

عصيان

نشر تدبير

63

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

عصيان

نشر تدبير

64

زندگي

آه اي زندگي منم كه هنوز

با همه پوچي از تو لبريزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگريزم

همه ذرات جسم خاكي من

از تو اي شعر گرم در سوزند

آسمانهاي صاف را مانند

كه لبالب ز باده ي روزند

با هزاران جوانه ميخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسيمي كه مي وزد در باغ

مي رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خوابهاي رويايي

در دو دست تو سخت كاويدم

پر شدم پر شدم ز زيبايي

عصيان

نشر تدبير

65

پر شدم از ترانه هاي سياه

پر شدم از ترانه هاي سپيد

از هزاران شراره هاي نياز

از هزاران جرقه هاي اميد

حيف از آن روزها كه من با خشم

به تو چون دشمني نظر كردم

پوچ پنداشتم فريب ترا

ز تو ماندم ترا هدر كردم

غافل از آنكه تو به جايي و من

همچو آبي روان كه در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاريك مرگ مي سپرم

آه اي زندگي من آينه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روي آينه ام سياه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عصيان

نشر تدبير

66

عاشق روزهاي باراني

عاشق هر چه نام توست بر آن

مي مكم با وجود تشنه خويش

خون سوزان لحظه هاي ترا

آنچنان از تو كام ميگيرم

عصيان

نشر تدبير

67

نشر تدبير منتشر کرده است :

کاشفان فروتن شوکران : احمد شاملو

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...: فروغ فرخزاد

ماهی سياه کوچولو: صمدبهرنگی

ترانه های خيام: صادق هدايت

عصيان: فروغ فرخزاد

در صورتی که تمايل داريد کتب بالا برای شما ارسال شود با ما تماس بگيريد

نشر تدبير تنها انتشاراتی که کتابهای خود را به صورت فايلهای کامپيوتری

رايگان برای شما ارسال می کند.

آدرس ما:

http://tadbir.blogspot.com

Renowa1000@aol.com

عصيان

نشر تدبير

0

فروغ فرخزاد

نشر تدبير

http://tadbir.blogspot.com/

به مناسبت ، سی و ششمين سال درگذشت فروغ فرخزاد

عصيان

نشر تدبير

1

عصيان بندگي

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

عصيان

نشر تدبير

2

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

عصيان

نشر تدبير

3

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي

چيستم من زاده يك شام لذتباز

ناشناسي پيش ميراند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

كي رهايم كرده اي تا با دوچشم باز

برگزينم قالبي خود از براي خويش

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در راه پاي خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم

من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم

روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت

ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو

روزها رفتند و آن آواي لالايي

مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو

كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال

عصيان

نشر تدبير

4

رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد

نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز

مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست

مي شكستم شاخه هاي راز را اما

از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست

راه من تا دور دست دشتها مي رفت

من شناور در شط انديشه هاي خويش

مي خزيدم در دل امواج سرگردان

مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش

عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم

چيستم من از كجا آغاز مي يابم

گر سرا پا نور گرم زندگي هستم

از كدامين آسمان راز مي تابم

از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش

دانه انديشه را در من كه افشانده است

چنگ در دست من و چنگي مغرور

عصيان

نشر تدبير

5

يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است

گر نبودم يا به دنياي دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟

باز آيا مي توانسم كه ره يابم

در معماهاي اين دنياي رازآلود

ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ

سايه افكندي بر آن پايان و دانستم

پاي تا سر هيچ هستم هيچ هستم هيچ

سايه افكندي بر آن پايان و در دستت

ريسماني بود و آن سويش به گردنها

مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش

عصيان

نشر تدبير

6

هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خودپرست تو

گوسپندي در ميان گله سرگردان

آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده

آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي

مي زده در گوشه اي آرام آسوده

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش كردي او را سوي ما راند ي

اين تو بودي اين تو بودي كز يكي شعله

ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي

مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتي وحشي شود در بستري خاموش

عصيان

نشر تدبير

7

بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

شعر شد فرياد شد عشق و جواني شد

عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش مي شد درون خم به جوش آمد

آن چنان در جان مي خواران خروش افكند

تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد

لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد

خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد

عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد

سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني

هادي گم كرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محرابها رقصيد

برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

عصيان

نشر تدبير

8

در ره زيبا پرستانش رها كردي

آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش

گنبد ميناي ما را پر صدا كردي

چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني

ما به پاي افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيره قوم ثمود تو

خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه

چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني

تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

سوختيشان سوختي با برق سوزاني

واي از اين بازي از اين بازي درد آلود

از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي

رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم

گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد

با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد

عصيان

نشر تدبير

9

تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم

گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟

هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي

زو نشاني بود يا آواي پايي بود

تو من و ما را پياپي مي كشي در گود

تا بگويي ميتواني اين چنين باشي

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتك سرد آهنين باشي

چيست اين شيطان از درگاهها رانده

در سراي خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيكر سوزنده اش دستي

عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده

چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد

تيره روحي تيره جاني تيره بينايي

تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند

تيره آغازي خدايا تيره پاياني

ميل او كي مايه اين هستي تلخست

عصيان

نشر تدبير

10

راي او را كي از او در كار پرسيدي

گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد

هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي

اي بسا شبها كه در خواب من آمد او

چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند

سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش

ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا

گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد

پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان

قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد

اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد

گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است

شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي درآلود

تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست

خالق من او و او هر دم به گوش خلق

از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم

من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟

عصيان

نشر تدبير

11

او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

دام صيادي به دستم داد و رامم كرد

تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه

عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

منتظر برپا ملكهاي عذاب او

نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود

تشنه قربانيان بي حساب او

ميوه تلخ درخت وحشي زقوم

همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل

آن شراب از حميم دوزخ آغشته

ناز ده كس را شرار تازه اي در دل

دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود

دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت

تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد

او به من رسم فريب خلق را آموخت

من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش

عصيان

نشر تدبير

12

بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

راه ما را او گزيده نيك سنجيده

اي مريدان من اي گمگشتاگان راه

راه راهي نيست تا راهي به او جوييم

تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد

راه ناپيداست ما خود راهي اوييم

اي مريدان من اي نفرين او بر ما

اي مريدان من اي فرياد ما از او

اي همه بيداد او بيداد او بر ما

اي سراپا خنده هاي شاد ما از او

ما نه درياييم تا خود موج خود گرديم

ما نه طوفانيم تا خود خشم خود باشيم

ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم

از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم

ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم

ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد

عصيان

نشر تدبير

13

ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم

ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم

دام خود را با فريبي تازه مي گسترد

او براي دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم

گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما

من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم

اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت

اشك باريدم پياپي اشك باريدم

اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را

چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم

اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين

دستهايم با نوازش ها فرود آمد

اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست

زانوانم بي تامل در سجود آمد

اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ

عصيان

نشر تدبير

14

آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد

آرزو مي كرد تا روح صفا گردد

ني خداي نيمي از دنياي دون باشد

بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟

ما كه خود افتادگان زار مسكينيم

ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار

نقش دستي نقش جادويي نمي بينيم

ساختي دنياي خاكي را و ميداني

پاي تا سر جز سرابي جز فريبي نيست

ما عروسكها و دستان تو دربازي

كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست

شكر گفتي گفتنت شكر ترا گفتيم

ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم

راه مي بندي و مي خندي به ره پويان

در كجا هستي كجا تا در تو ره جوييم

ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم

پس دگر افسانه روز قيامت چيست

پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم

عصيان

نشر تدبير

15

اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد

پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا

از غبار جسمها خيزنده دودي سرد

خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتي

مي فروش بيدل و ميخواره سرمست

ساقي روشنگر و پير سماواتي

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

باز آنجا دوزخي در انتظار ماست

بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل

هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست

ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي

آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود

آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود

هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود

اين منم آن بنده عاصي كه نامم را

عصيان

نشر تدبير

16

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

واي بر من واي بر عصيان و طغيانم

گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم

در ترازو مي نهي بار گناهم را

تا بگويي سركش و تاريك خو بودم

كفه اي لبريز از گناه من

كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟

خود چه آسانست در ان روز هول انگيز

روي در روي تو از خود گفتگو كردن

آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق

در ترازوي تو نا گه جستجو كردن

در كتابي يا كه خوابي خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

تو به كار داوري مشغول و صد افسوس

عصيان

نشر تدبير

17

در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم

خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان

من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي

خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود

تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي

تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده

مارهاي زهرآگين تكدرختانش

از دم آنها فضا ها تيره و مسموم

آب چركيني شراب تلخ و سوزانش

در پس ديوارهايي سخت پا برجا

هاويه آن آخرين گودال آتشها

خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را

كاش هستي را به ما هرگز نميدادي

يا چو دادي هستي ما هستي ما بود

مي چشيدم اين شراب ارغواني را

نيستي آن گه خمار مستي ما بود

سالها ما آدمكها بندگان تو

عصيان

نشر تدبير

18

با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم

عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم

معني عدل ترا هم خوب فهميديم

تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم

چهر خود را در حرير مهر پوشاندي

از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز

نسيه دادي نقد عمر از خلق بستاندي

گرم از هستي ز هستي ها حذر كردند

سالها رخساره بر سجاده ساييدند

از تو نامي بر لب و در عالم و رويا

جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند

هم شكستي ساغر امروزهاشان را

هم به فرداهايشان با كينه خنديدي

گور خود گشتند و اي باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آن نباريدي

از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟

در بهشت جويها از مي روان باشد

هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا

عصيان

نشر تدبير

19

حوري يي از حوريان آسمان باشد

ميفريبي هر نفس ما را به افسوني

ميكشاني هر زمان ما را به دريايي

در سياهيهاي اين زندان ميافروزي

گاه از باغ بهشتت شمع رويايي

ما اگر در اين جهان بي در و پيكر

خويش را در ساغري سوزان رها كرديم

بارالها باز هم دست تو در كارست

از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟

در كنار چشمه هاي سلسبيل تو

ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را

سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد

بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را

حافظ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود

بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را

من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن

تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را

چيست اين افسانه رنگين عطرآلود

عصيان

نشر تدبير

20

چيست اين روياي جادوبار سحر آميز

كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور

جامه هاشان از حرير نازك پرهيز

كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم

لرزش موج خيال انگيز دامانها

ميخرامند از دري بر درگهي آرام

سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك

نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده

ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت

گاه چيده گاه بر هر شاخه ناچيده

سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي

ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل

حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها

گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل

قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج

تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس

پرده ها چون بالهايي از حرير سبز

عصيان

نشر تدبير

21

از فضاها مي ترواد عطر تند ياس

ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق

ناممان ميخوارگان رانده رسوا

تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي

مومنان بيگناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش

جان ما را شوق وصلي و شتابي بود

در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشت بارالها خود ثوابي بود

هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي

مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست

هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم

هر كه را من برگزينم پاكدامنست

پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش

تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم

يا براني يا بخواني ميل ميل تست

ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

عصيان

نشر تدبير

22

تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي

ديگران در كار گل مشغول و تو در گل

مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

جز يكي سدي به راه جستجوي ما

گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان

گاه مي آيي و مي خندي به روي ما

تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش

ديده در آينه دنيا و جمال خويش

هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش

برق چشمان سرابي رنگ نيرنگي

شيره شبهاي شومي ظلمت گوري

شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم

تشنه سرخي خوني دشمن نوري

خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو

كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا اما

عصيان

نشر تدبير

23

گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن

لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم

بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد

فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم

عصيان

نشر تدبير

24

عصيان خدايي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ درد آلود انسانها

باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

عصيان

نشر تدبير

25

مي نشينم خيره در چشمان تاريكي

مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم

همچو فريادي بپيچم در دل دنيا

چند روزي هم من عاصي خدا باشم

گر خدا بودم خدايا زين خداوندي

كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود

من به اين تخت مرصع پشت مي كردم

بارگاهم خلوت خاموش دلها بود

گر خدا بودم خدايا لحظه اي از خويش

مي گسستم مي گسستم دور مي رفتم

روي ويران جاده هاي اين جهان پير

بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم

وحشت از من سايه در دلها نمي افكند

عاصيان را وعده دوزخ نمي دادم

يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم

يا در اين دنيا بهشتي تازه ميزادم

گر خدا بودم دگر اين شعله عصيان

كي مرا تنها سراپاي مرا مي سوخت

عصيان

نشر تدبير

26

ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد

پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت

سينه ها را قدرت فرياد مي دادم

خود درون سينه ها فرياد مي كردم

هستي من گسترش مي يافت در هستي

شرمگين هر گه خدايي ياد مي كردم

مشتهايم اين دو مشت سخت بي آرام

كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد

آن چنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت

تا كه هستي در تن ديوارها مي مرد

خانه مي كردم ميان مردم خاكي

خود به آنها راز خود را باز مي خواندم

مينشستم با گروه باده پيمايان

شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم

شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت

مست از او در كارها تدبير مي كردم

مي دريدم جامه پرهيز را بر تن

خود درون جام مي تطهير مي كردم

عصيان

نشر تدبير

27

من رها مي كردم اين خلق پريشان را

تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند

جرعه اي از باده هستي بياشامند

خويش را با زينت مستي بيارايند

من نواي چنگ بودم در شبستانها

من شرار عشق بودم سينه ها جايم

مسجد و ميخانه اين دير ويرانه

پر خروش از ضربه هاي روشن پايم

من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستي

من سراپا عشق بودم كام بودم كام

مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش

گوش بر فرياد خلق بي نواي خويش

تا ببينم درد هاشان را دوايي هست

يا چه مي خواهند آنها از خداي خويش

گر خدا بودم در سولم نام پاكم بود

اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود

عصيان

نشر تدبير

28

عشق شمشير من و مستي كتاب من

باده خاكم بود آري باده خاكم بود

اي دريغا لحظه اي آمد كه لبهايم

سخت خاموشند و بر آنها كلامي نيست

خواهمت بدرود گويم تا زماني دور

زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست

زانكه نازيبد زبون را اين خداييها

من كجا وزين تن خاكي جداييها

من كجا و از جهان اين قتلگاه شوم

ناگهان پرواز كردن ها رهايي ها

مي نشينم خيره در چشمان تاريكي

شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم

آه حتي در پس ديوارهاي عرش

هيچ جز ظلمت نمي بينم نمي بينم

اي خدا اي خنده مرموز مرگ آلود

با تو بيگانه ست دردا ناله هاي من

من ترا كافر ترا منكر ترا عاصي

كوري چشم تو اين شيطان خداي من

عصيان

نشر تدبير

29

عصيان خدا

گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم

سكه خورشيدي را در كوره ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند

نيمه شب در پرده هاي بارگاه كبرياي خويش

پنجه خشم خروشانم جهان را زير و رو مي ريخت

دستهاي خسته ام بعد از هزاران سال خاموشي

كوهها را در دهان باز دريا ها فرو مي ريخت

مي گشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار

ميفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

مي دريدم پرده هاي دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

مي دميدم در ني افسوني باد شبانگاهي

تا ز بستر رودها چون مارهاي تشنه برخيزند

خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند

بادها را نرم ميگفتم كه بر شط تبدار

عصيان

نشر تدبير

30

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را مي گشودم تا هزاران روح سرگردان

بار ديگر در حصار جسمها خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم

آب كوثر را درون كوزه دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در كف گله پرهيزكاران را

از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند

خسته از زهد خدايي نيمه شب در بستر ابليس

در سراشيب خطايي تازه ميجستم پناهي را

مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي

لذت تاريك و درد آلود آغوش گناهي را

عصيان

نشر تدبير

31

شعري براي تو

اين شعر را براي تو ميگويم

در يك غروب تشنه تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در كهنه گور اين غم بي پايان

اين آخرين ترانه لالاييست

در پاي گاهواره خواب تو

باشد كه بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو

بگذار سايه من سرگردان

از سايه تو دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم كه گر باشد

كس بين ما نه غير خدا باشد

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد

عصيان

نشر تدبير

32

بر طعنه هاي بيهده من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد كه زن بودم

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين كتاب در هم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شكفته در دل هر آواز

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شكوفه هاي گل مريم

بيقدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و ريا كاري

در آسمان تيره نمي بينم

نوري ز صبح روشن بيداري

بگذار تا دوباره شد لبريز

چشمان من ز دانه شبنمها

رفتم ز خود كه پرده بر اندازم

عصيان

نشر تدبير

33

از چهر پاك حضرت مريم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستاره توفانست

پروازگاه شعله خشم من

دردا فضاي تيره زندانست

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده ز دردم را

مي سايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز

دانم كه اين جدال نه آسانست

شهر من و تو طفلك شيرينم

ديريست كاشيانه شيطانست

روزي رسد كه چشم تو با حسرت

لغزد بر اين ترانه درد آلود

جويي مرا درون سخنهايم

گويي به خود كه مادر من او بود

عصيان

نشر تدبير

34

پوچ

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

مي رميدي

مي رهيدي

يادم آمد كه روزي در اين راه

ناشكيبا مرا در پي خويش

ميكشيدي

ميكشيدي

آخرين بار

آخرين بار

آخرين لحظه تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گوش كردم

عصيان

نشر تدبير

35

خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در كام موجم كشاندي

گر چه در پرنيان غمي شوم

سالها در دلم زيستي تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چيستي تو

كيستي تو

عصيان

نشر تدبير

36

دير

در چشم روز خسته خزيده است

روياي گنگ و تيره خوابي

اكنون دوباره بايد از اين راه

تنها بسوي خانه شتابي

تا سايه سياه تو اينسان

پيوسته در كنار تو باشد

هرگز گمان نبر كه در آنجا

چشمي به انتظار تو باشد

بنشسته خانه تو چو گوري

در ابري از غبار درختان

تاجي بسر نهاده چو ديروز

از تارهاي نقره باران

از گوشه هاي ساكت و تاريك

چون در گشوده گشت به رويت

صدها سلام خامش و مرموز

پر ميكشند خسته به سويت

گويي كه ميتپد دل ظلمت

عصيان

نشر تدبير

37

در آن اتاق كوچك غمگين

شب ميخزد چو مار سياهي

بر پرده هاي نازك رنگين

ساعت بروي سينه ديوار

خالي ز ضربه اي ز نوايي

در جرمي از سكوت و خموشي

خود نيز تكه اي ز فضايي

در قابهاي كهنه تصاوير

اين چهره هاي مضحك فاني

بيرنگ از گذشت زمانها

شايد كه بوده اند زماني !

آيينه همچو چشم بزرگي

يكسو نشسته گرم تماشا

برروي شيشه هاي نگاهش

بنشانده روح عاصي شب را

تو خسته چون پرنده پيري

رو ميكني به گرمي بستر

با پلك هاي بسته لرزان

سر مي نهي به سينه دفتر

عصيان

نشر تدبير

38

گريند در كنار تو گويي

ارواح مردگان گذشته

آنها كه خفته اند بر اين تخت

پيش از تو در زمان گذشته

ز آنها هزار جنبش خاموش

ز آنها هزار ناله بي تاب

همچون حبابهاي گريزان

بر چهره فشرده مرداب

لبريز گشته كاج كهنسال

از غارغار شوم كلاغان

رقصد بروي پنجره ها باز

ابريشم معطر باران

احساس ميكني كه دريغ است

با درد خود اگر بستيزي

مي بويي آن شكوفه غم را

تا شعر تازه اي بنويسي

عصيان

نشر تدبير

39

صدا

در آنجا بر فراز قله كوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم كاي خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده و بي تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

ز طوفان صداي بي شكيبم

به خود لرزيده در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

عصيان

نشر تدبير

40

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكرش را شستوش داد

ز خاك ره درون حوض كوثر

خدا در خواب رويا بار خود بود

بزير پلكها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلكهاي نقره آلود

دريغا تا سحر گه بسته بودند

سبك چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نوميدانه برخاست

كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا مي خواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد مي زد از سر درد

بهم كي ريزد اين خواب طلايي

من اينجا تشنه يك جرعه مهر

عصيان

نشر تدبير

41

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت آلود

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از صدا ديگر تهي بود

ولي اينجا به سوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا صدا را ميشناسي

من او را دوست دارم دوست دارم

عصيان

نشر تدبير

42

بلور رويا

ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ

خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپيدي كنار تو

بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد

هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم

بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد

گويي فرشتگان خدا در كنار ما

با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند

درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود

محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند

پيشاني بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو درياي روشني

با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود

در زير پلكهاي تو روياي روشني

عصيان

نشر تدبير

43

من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن

كلام خوش دلنواز را

چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند

افسانه هاي كهنه لبريز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ

در سينه قلب روشن محراب مي تپيد

من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح

لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو

اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز

در سينه هيچ نيست به جز آرزوي تو

عصيان

نشر تدبير

44

ظلمت

چه گريزيت ز من ؟

چه شتابيت به راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين همه تاريك پناه ؟

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه ها را درياب

چشم فردا كور است

نه چراغيست در آن پايان

هر چه از دور نمايانست

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست

مي فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي ؟

او در اينجاست نهان

مي درخشد در مي

عصيان

نشر تدبير

45

گر بهم آويزيم

ما دو سرگشته تنها چون موج

به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادويي اوج !

عصيان

نشر تدبير

46

گره

فردا اگر ز راه نمي آمد

من تا ابد كنار تو ميماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو ميخواندم

در پشت شيشه هاي اتاق تو

آن شب نگاه سرد سياهي داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويي به عمق روح تو راهي داشت

لغزيده بود در مه آينه

تصوير ما شكسته و بي آهنگ

موي تو رنگ ساقه گندم بود

موهاي من خميده و قيري رنگ

رازي درون سينه من مي سوخت

مي خواستم كه با تو سخن گويد

اما صدايم از گره كوته بود

در سايه بوته هيچ نميرويد

ز آنجا نگاه خسته من پر زد

عصيان

نشر تدبير

47

آشفته گرد پيكر من چرخيد

در چارچوب قاب طلايي رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پاي من كتاب تو افتاده

سنجاقهاي گيسوي من آنجا

بر روي تختخواب تو افتاده

از خانه بلوري ماهيها

ديگر صداي آب نمي آمد

فكر چه بود ؟ گربه پير تو

كاو را به ديده خواب نمي آمد

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوي تو

ميخواستم كه با تو سخن گويد

اما خموش ماند بروي تو

آنگاه ستارگان سپيد اشك

سو سو زدند در شب مژگانم

ديدم كه دستهاي تو چون ابري

عصيان

نشر تدبير

48

آمد به سوي صورت حيرانم

ديدم كه بال گرم نفسهايت

ساييده شده به گردن سرد من

گويي نسيم گمشده اي پيچيد

در بوته هاي وحشي درد من

دستي درون سينه من مي ريخت

سرب سكوت و دانه خاموشي

من خسته زين كشاكش درد آلود

رفتم به سوي شهر فراموشي

بردم ز ياد انده فردا را

گفتم سفر فسانه تلخي بود

نا گه بروي زندگيم گسترد

آن لحظه طلايي عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهاي شاد طبيعت را

آنشب به كام عشق من افشاندي

ز آن بوسه قطره ابديت را

عصيان

نشر تدبير

49

بازگشت

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار آلود

نگهم پيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون كوره ظهر

كوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي من روي سنگفرش خموش

پيش ميرفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد آلوده تيره و دلگير

چهره ها در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشكيده همچو چشمي كور

خالي از آب و از نشانه او

مردي آوازه خواان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه او

گنبدي آشناي مسجد پير

عصيان

نشر تدبير

50

كاسه هاي شكسته را مي ماند

مومني بر فراز گلدسته

با نوايي حزين اذان مي خواند

مي دويدند از پي سگها

كودكان پا برهنه سنگ به دست

زني از پشت معجري خنديد

باد نا گه دريچه اي را بست

از دهان سياه هشتي ها

بوي نمناك گور مي آمد

مرد كوري عصا زنان مي رفت

آشنايي ز دور مي آمد

دري آنجا گشوده گشت خموش

دستهايي مرا بخود خواندند

اشكي از ابر چشمها باريد

دستهايي مرا زخود راندند

روي ديوار باز پيچك پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

بر تن برگهاي انبوهش

عصيان

نشر تدبير

51

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم جستجو كنان پرسيد

در كدامين مكان نشانه اوست ؟

ليك ديدم اتاق كوچك من

خالي از بانگ كودكانه اوست

از دل خاك سرد آينه

ناگهان پيكرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخمليش

آه در وهم هم مرا ميديد

تكيه دادم به سينه ديوار

گفتم آهسته : اين تويي كامي ؟

ليك ديدم كز آن گذشته تلخ

هيچ باقي نمانده جز نامي

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور آرزويم بود

عصيان

نشر تدبير

52

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو

از تو ديگر نه پيامي نه نشاني

نه به ره پرتو مهتاب اميدي

نه به دل سايه اي از راز نهاني

دشت تف كرده و بر خويش نديده

نم نم بوسه باران بهاران

جاده اي گم شده در دامن ظلمت

خالي از ضربه پاهاي سواران

تو به كس مهر نبندي مگر آن دم

كه ز خود رفته در آغوش تو باشد

ليك چون حلقه بازو بگشايي

نيك دانم كه فراموش تو باشد

كيست آن كس كه ترا برق نگاهش

مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟

يا در آن خلوت جادويي خامش

دستش افروخته فانوس گناهي

تو به من دل نسپردي كه چو آتش

عصيان

نشر تدبير

53

پيكرت را زعطش سوخته بودم

من كه در مكتب رويايي زهره

رسم افسونگري آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود كه دلدار تو باشم

واي بر من كه ندانستم از اول

روزي آيد كه دل آزار تو باشم

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي نه پيامي نه نشاني

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني

عصيان

نشر تدبير

54

رهگذر

يكي مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

رسيده نيمه شب از راه تن خسته غبار آلود

نهاده سر بروي سينه رنگين كوسن هايي

كه من در سالهاي پيش

همه شب تا سحر مي دوختم با تارهاي نرم ابريشم

هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش

و چون خاموش مي افتاد بر هم پلكهاي داغ و سنگينم

گياهي سبز ميروييد در مرداب روياهاي شيرينم

ز دشت آسمان گويي غبار نور بر مي خاست

گل خورشيد مي آويخت بر گيسوي مشكينم

نسيم گرم دستي حلقه اي را نرم مي لغزاند

در انگشت سيمينم

لبي سوزنده لبهاي مرا با شوق مي بوسيد

و مردي مي نهاد آرام با من سر بروي سينه ي خاموش

كوسنهاي رنگينم

كنون مهمان ناخوانده

عصيان

نشر تدبير

55

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

بر آنها مي فشارد ديدگان گرم خوابش را

آه من بايد به خود

هموار سازم تلخي زهر عتابش را

و مست از جامهاي باده مي خواند كه آيا هيچ

باز در ميخانه لبهاي شيرينت شرابي هست

يا براي رهروي خسته

در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا

جاي خوابي هست ؟

عصيان

نشر تدبير

56

سرود زيبايي

شانه هاي تو

همچو صخره هاي سخت و پر غرور

موج گيسوان من در اين نشيب

سينه ميكشد چو آبشار نور

شانه هاي تو

چون حصار هاي قلعه اي عظيم

رقص رشته هاي گيسوان من بر آن

همچو رقص شاخه هاي بيد در كف نسيم

شانه هاي تو

برجهاي آهنين

جلوه شگرف خون و زندگي

رنگ آن به رنگ مجمري مسين

در سكوت معبد هوس

خفته ام كنار پيكر تو بي قرار

جاي بوسه هاي من بر روي شانه هات

همچو جاي نيش آتشين مار

عصيان

نشر تدبير

57

شانه هاي تو

در خروش آفتاب داغ پر شكوه

زير دانه هاي گرم و روشن عرق

برق مي زند چو قله هاي كوه

شانه هاي تو

قبله گاه ديدگان پر نياز من

شانه هاي تو

مهر سنگي نماز من

عصيان

نشر تدبير

58

جنون

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاري كه ميرسد از راه ؟

يا نيازي كه رنگ ميگيرد

درتن شاخه هاي خشك و سياه ؟

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

با نسيمي كه ميترواد از آن

بوي عشق كبوتر وحشي

نفس عطرهاي سرگردان؟

لب من از ترانه ميسوزد

سينه ام عاشقانه ميسوزد

پوستم ميشكافد از هيجان

پيكرم از جوانه ميسوزد

هر زمان موج ميزنم در خويش

مي روم ميروم به جايي دور

بوته گر گرفته خورشيد

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شكوفه لبريزم

عصيان

نشر تدبير

59

يار من كيست اي بهار سپيد ؟

گر نبوسد در اين بهار مرا

يار من نيست اي بهار سپيد

دشت بي تاب شبنم آلوده

چه كسي را به خويش مي خواند ؟

سبزه ها لحظه اي خموش خموش

آنكه يار منست مي داند

آسمان مي دود ز خويش برون

ديگر او در جهان نمي گنجد

آه گويي كه اين همه آبي

در دل آسمان نميگنجد

در بهار او زياد خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

مي نهد روي گيسوانم باز

تاج گلپونه هاي سوزان را

اي بهار اي بهار افسونگر

من سراپا خيال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خويش

شعر و فرياد و آرزو شده ام

عصيان

نشر تدبير

60

مي خزم همچو مار تبداري

بر علفهاي خيس تازه سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

عصيان

نشر تدبير

61

بعدها

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

عصيان

نشر تدبير

62

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

عصيان

نشر تدبير

63

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

عصيان

نشر تدبير

64

زندگي

آه اي زندگي منم كه هنوز

با همه پوچي از تو لبريزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگريزم

همه ذرات جسم خاكي من

از تو اي شعر گرم در سوزند

آسمانهاي صاف را مانند

كه لبالب ز باده ي روزند

با هزاران جوانه ميخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسيمي كه مي وزد در باغ

مي رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خوابهاي رويايي

در دو دست تو سخت كاويدم

پر شدم پر شدم ز زيبايي

عصيان

نشر تدبير

65

پر شدم از ترانه هاي سياه

پر شدم از ترانه هاي سپيد

از هزاران شراره هاي نياز

از هزاران جرقه هاي اميد

حيف از آن روزها كه من با خشم

به تو چون دشمني نظر كردم

پوچ پنداشتم فريب ترا

ز تو ماندم ترا هدر كردم

غافل از آنكه تو به جايي و من

همچو آبي روان كه در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاريك مرگ مي سپرم

آه اي زندگي من آينه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روي آينه ام سياه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عصيان

نشر تدبير

66

عاشق روزهاي باراني

عاشق هر چه نام توست بر آن

مي مكم با وجود تشنه خويش

خون سوزان لحظه هاي ترا

آنچنان از تو كام ميگيرم

 

دوشنبه 27 فروردین 1391 - 5:20:19 PM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.