https://www.gohardasht.ir/profile/298176
قاصدك ، اي زيبا ي سرگردان
كدامين نسيم فرح بخش
تو را در كوير سوختة زندگي من
به پرواز آورد؟
قاصدك اينجا همه رنگها تيره و تار است
رنگ ديگر نيست ، جز سياه و خاكستري
تو بزن رنگي دگر ، شوري دگر.
قاصدك ، من تشنه ام
بر لبانم خشكي و رد ترك نقش بسته
دلم باران مي خواهد.
سالياني است هيچ ابري بر كوير سينه ام
باراني نبوده.
بارشي از نورعشق
آيا به اين سوز درون ،
مرحمي خواهد گذاشت؟
قاصدك آيا تو ميداني دلتنگيم از بهر چيست؟
قاصدك صنگ صبورم باش
گفته ها دارم ، ندانم با چه كس گويم
كس ندارد دست ياري سوي من
كس نمي بيند غم و اندوه من
ياريم كن قاصدك.
بر فراز كوههاي سرد وتيره
معبدي است ، خاموش و خالي
معبد عشق ، معبد شور و جنون.
ديو خشم و نفرت واندوه
دير وقتي است كه با افسون وسحر
چيره گشته بر كعبة دل ، معبد عشق.
راهبان معبد عشق
اسير پنجه هاي ديو نفرت و خشمند
ودر جنگل هاي تاريك و سياه
محبوس و زنداني.
سرود عشق را ديگر نمي خوانند
سزاي خواندنش مرگ است.
تارهاي عنكبوت چون پيچكي
بر گرد تنديسِ يشمينِ عشق ، پيچيده اند.
آتشدان اين معبد، كه روزي شعله اش
نور و گرما بخش بود
خاموش و پر زخاكستر شده
آذركده خاموش و تاريك است.
رقاصه هاي معبد عشق اينك
در بارگاه ديو ، درقصر نفرت
در هزار توي اندرونيها ، سرگشته وحيران
همخوابگان ديو نفرت گشته اند.
پاهايشان مجروح و خونين گشته
از رقص، روي خرده شيشه هاي جام عشق.
دستياره اي زرين دگر بر دست هاشان نيست
يا پاي اورنجني بر پايشان .
بر دست و پاشان داغ زنجير است.
قاصدك
بايد بيابم راه اين معبد
دوباره آتشي از نو بيفروزم
در آتشدانِ ،پر ز خاكستر
كه نورش، رهنماي اهل دل گردد
ببينند معبد عشق ، معمور و پابرجاست.
بايد دگر باره خنياگران عشق
نغمه هاي عشق و هستي را ، بنوازند
تا رقاصه هاي فتان و زيبا روي
در پيشگاه تنديسِ رب النوع عشق
رقص نيايش را بي آغازند.
شايد سرود عشق و سرمستي
دلمردگان را مرهمي باشد.
قاصدك بايد به ابن فرجام تن درداد
قاصدك
گويند دورة فرهاد و مجنون سر رسيده
چون معبد عشق تاريك است.
مجنون در بيابانها ،راه گم كرده
به آهويي شده دلخوش
به زير ساية ديوار ويراني
نگه بر دور دست دارد
شايد ببيند ،كور سويي از اين معبد.
فرهاد خسته از تلاشي بي سر انجام
تيشه اش را بر زمين افكنده ، نالان است.
معبد عشق را خاموش مي بيند.
پس چه خواهد گشت ،فرجام ليلي و شيرين؟
آيا دستان حنا آغشتة ليلي
همچنان در آتش اشتياق و حسرت
لمس دستان مجنون آواره مي سوزد؟
آيا شيرين هنوز
در بارگاه خسروپرويز
به زرين قفسي زنداني است؟
و در آرزوي ديدن كوه كنش مي ميرد؟
ويس و رامين چه شدند؟
قاصدك
در اين عصر غريبانة عشق
كه بر پاي دوستي ومحبت ،
زنجير طلايي تمدن بسته ست.
در اين عهد كه صداي گوشخراش بوق ماشينها
نغمة دلنشين و شور انگيز قناريها را ،زنداني كرده.
در اين دوره كه ساية آسمان خراش هاي سيماني
راه تابش پرتو خورشيد را ، به گلها بسته
و صداي سخن عشق بگوشي نرسد
بايد آتش را در معبد عشق ، افروخت بار دگر.
تا ديو خونخوار نفرت و خشم
از شراره هاي سرخ و سوزا ن آتش عشق
بهراسد و به جنگل تاريك وسياه خود پناه برد.
كه بر پاي
از كدامين سو ،به اين جا آمدي؟
رقص زيبايت با نواي
قاصدك وقت تگ است
از نسيم صبح ياري جو
نرگسم را هركجايي هست پيدا كن
پيام را برايش با
عزيزم، عشق من ، تناز من
روياي خوب و شيرين شهاي من
بر سويداي دلم نجمي شو و فانوس راهم شو
تيره راهي در جلو پيداست
قاصدك ، نرگسم را از تو مي خواهم
او را در ميان انبوه واژه هاي خوب پيدا كن
هرزمان و هر كجا كه نرگسم ديدي
اگر حتي به خواب خوش غنوده
بر روي لبانش بوسه اي زن
و گرماي صدايم را برايش نغمه كن آهسته آهسته
قاصدك اي مهربانم
نرگسم را از تو مي خواهم
قاصدك ، نرگسم كجاست؟
او نجم آسمان دل من است؟
بدون او چگونه راه كوههاي شمالي را بيابم؟
حتي وجود او در آسمان
كه از دستانم دور است
مرا تسلايي است.
64777 بازدید
8 بازدید امروز
1 بازدید دیروز
23 بازدید یک هفته گذشته
Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)
Copyright ©2003–2026 Gohardasht (Gegli Social Network) — All Rights Reserved.
Engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
All platform architecture, software development, programming, design, and innovative algorithms have been fully and exclusively designed, developed and engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.