این همه پرنده کجاست ا
جاده مردو دشت تپید ....ابری از کرانه گذشت ....باغی از ستاره شکفت ....اشک،بسته یخ، به گونه ی شب....خواب!،زسر،رفته،قصه!، بر لب و چشم،باز مانده ......"دست کار خاطره چیست؟زیر سقف این شب باز!"....... لب درون, آب, سکوت ...... شب،اگر چه،تیره،، اما، زلال, زلال! ......تن سپرده ام به نسیم،....سرسپرده ام،به خیال ،......هر ستاره ای،قفسی ست......" این همه پرنده،کجاست ؟!"...... هر پرنده ای،هوسی ست ...."پس کجاست؟ این همه دل !!"....... من،چو طول, حادثه ها ....با شب،آفریده شدم.. .... چون سری غریق در آب .... صبحدم،،مکیده شدم ...... من چو صبح, صاف, شمال!!...... شهرم از من ترانه ای نسرود ....د رمن آتشی ندمید .... دست به گونه ام نکشید !....من،گمان, لرزش, مرگ....شب،به خواب ها زده ام ....لب گشوده ام به شگفت ....من،در انتهای،خویش تنم!....دره،نیست،نیست، دریغ !!....تا رها شوم به ته اش!....من کیم ؟! مرغ, بی آشیانه،مانده به دام !....باد, برگ, خاطره ها ....سایه خیز, این همه یاد ....من کیم ؟! قطره ای اشک،از این همه ابر !....روی سنگ, تشنه ی دل !....پس چرا،نمی چکدم ؟
پنجشنبه 11 فروردین 1390 - 2:28:41 AM