خاطرات ای بیگانه ی من ...!اا
خاطرات،،..ای بیگانه ی من .....تونمی دانی که هماره ، به تو می نگرم و در تو پرواز می کنم .......ای که هر از گاهی در منظر پدر یا ....خواهر...یا...فرزند....وشایدهم یکی از خویشان من ....می آیی و در من خانه میکنی!.......وهیچ نمیدانم که این جا چه میکنی....ولی همین بس،،....که ما با هم ،....چونان،زوجی محرم،...اینجا،،...هرروزودرهرلحظه،.......گمشده هامان رابه یادمِی آوریم.......روزهایی که باهم سفررفتیم،.......شبهایی راکه باهم تاسپیده دم،نجواکردیم،.......بامدادی بهاری که درآن،احساس های عاشقانه ام را...با تودرمیان می نهادم.......ونیم روزی که باهم درکناررودخانه ای،.......که از قلب بهشت رویاهایم،...میگذشت،...در کنارت می نشستم!.....با تو ای یگانه ترین ترانه ی همنوایی من!.......ای آرمیده برزمین....برچمنزاران..،ای خاطرات رنگ آمیزی شده...و عطرآگین!.......ای دنیای کودکی من!....زمانی که دستانمان ،یکدیگررا می جستند،.......وقلب هامان،به آرامی، ازعشق میگفتند،.......و...آنگاه که قطره اشکی،از گوشه ی چشمانمان،می جوشید،.......تو در کنارم ماندی ....فقط تو!.......ای بیگانه ی من ............,ع
جمعه 9 اردیبهشت 1390 - 7:06:34 PM