این روزهای من به سادگی وباسرعت باورنکردنی می گذرد وزندگی مرا در جریان امواج
خود به هرسو می برد ومن بی هیچ اختیار واجباری با ان تن داده ام..صبح ها بیدار می
شوم البته اگر بتوانم شب قبلش بخوابم اگر هم نه که تاصبح بیدار می مانم ..درس می
خوانم..نقاشی می کنم..نمی دانم اگر همین سرسوزن ذوق راهم نداشتم وضعو حالم
چگونه بود..تمام اینهارا با روزمرگی هرچه تمام ترانجام می دهم اما باز یک صفحه بزرگ
از زندگی ام خالیست وان حضور کسی است که نمی دانم کیست
این روزهای من به گیجی همان گربه ای است که عکسش در کتاب کلاس اولمان بود
با یک کلاف سردرگم
این روزهای من همه چیز دارد وهیچ چیز ندارد انگار
این روزها من به دانشگاه می روم و با حسرت به بدو بدوی های دانشجوهای ترم اول
نگاه می کنم
این روزهای من پر از عشق است وقتی دیگری می گوید: بیش از آن که فکرش را بکنی
می خواهمت خواهی نخواهی و بارها ناخوداگاه زیر لب اسمت را تکرار میکنم و وقتی به
خودم می ایم یادم نمی آید که چه مدت است بی آنکه بفهمم تو را می خواندم
پر از عشق است وقتی می گوید
پر از عشق است وقتی میگوید
این روزها خواب هم به چشمم نمی اید ..خواب دیگر کجا رفته..؟