هرچی گفتیم و شنیدیم
مه حرفهایی که گفتیم ونوشتیم اتفاق افتاد...
همه کابوسهایی که فقط تو فکرمون بود تبدیل به حقیقت شد و همه رویاهایی که تو قلبمون فقط زمزمش کردیم محال شد...
اره ...عزیزم...این حرف توبود..که گفتی:دیدی هرچی که گفتیم ونوشتیم ..همون شد..؟؟!!!
عزیزم..حرف تو درست بود..کاشکی وقتی حرفشو می زدم دستتو می گذاشتی رو لبم که ساکت..
ببین چقدر فاصله افتاده میونمون..
بازم صدای زنگ تلفن توی گوشم می پیچه...
بازم صدای مهربون تو تو گوشم نجوا می کنه...اما ایندفعه صدات پرازغمه...پراز تنهاییه..
می خوام بگم اگه یه وقت توبا یکی دیگه...اما نه...هیس..دیگه نمی گم...اخه هرچی که گفتیمونوشتیم همون شد...
جمجمک برگ خزون...
قصه جداییه...قصه تنهاییه...
قصه دستای ماست...که دیگه ازهم جداست...
قصه اشکای ماست...که بی دریغ..روگونه هامون جاریه..
قصه عشق بزرگ من توست...
دل خسته...دل تنها...
سخته بی هم نفسی...سخته که اون بره وتنها باشی تو بی کسی...
یه روزی دستای گرمش نوازشگر موهای سرم بود..
پنجشنبه 30 دی 1389 - 12:59:11 AM