همسریابی

ازدواج و ازدواج اینترنتی

× به بهانه حضور در سایت گوهردشت یادداشت های شخصی خود را درباره ازدواج و ازدواج اینترنتی منتقل می کنم
×

آدرس وبلاگ من

https://www.gohardasht.ir/blogs/HastiTehrani

آدرس صفحه گوهردشت من

https://www.gohardasht.ir/profile/56337

دزد ناموس - حتما بخوان

داستان
مرد در کنار کامپیوتر مجهزش نشسته بود و سایت های همسریابی و دوست یابی ایرانی را از نظر می گذراند: چقدر این سایت ها با سایت های خارجی و اروپایی فرق داشت برای مرد خارج رفته و تایلند دیده و فرانسه چشیده ای چون او که محصولات پورنویی از همه رقم برایش عادی و کهنه شده بود دیگر عالم فساد دنیایی کوچک در کف دست و کاملا برایش رو بود او به تجربه به دریافت های جالبی از سایت های ایرانی رسیده بود: مثلا اینکه اکثر آقایان ایرانی طبق معمول دنیا برای تفریح و ماجراجویی با جنس مخالف جذب این فضا شده اند در حالیکه اغلب خانم های ایرانی از آن به عنوان امکانی برای ازدواج سالم نگاه می کنند او در چند سایت همسریابی و دوست یابی عضو شده و پس از مدتی تمام امکانات قابل ارایه را با پرداخت کلیه هزینه های مربوطه اختیار کرده بود: این فرصت خوبی بود تا از تمام زوایای سایت و اعضای موجود و پتانسیل ها سردرآورد؟ در این مدت بلطف پروفایل جذابی که برای خود ایجاد کرده بود طرف توجه خانم های متفاوتی قرار گرفته بود: خانم هایی از سنین و تیپ ها و رده های مختلف که با برخوردی امیدوارانه او را طرف خطاب و اعتماد قرار داده بودند اما او با هر کسی تماس نمی گرفت: گلچینی از خانم های بالای 30 سال که در آستانه میانسالی و معدل زندگی قرار داشتند برای او جالب و قابل تجربه بودند اکثر آنها وضع مادی قابل قبول - تحصیلات و کار قابل قبول و گاه عالی داشتند - برخی مستقل و تنها زندگی می کردند - برخی سفر و تفریحات گران در برنامه هفتگی و ماهانه داشتند و و و اکثرا از تنهایی و بی همسری خود شاکی و ناشکیبا بودند خدا می داند که آن مرد همان چیزی بود که ادعایش را داشت یا نه؟ اما هنرپیشه مستعدی بود و از میان قربانیانی که بنام ازدواج آبرومند و تشکیل خانواده گرفت فقط نگار 35 ساله راز او را بر مدیریت سایت فاش کرد: نگار اینک در وضعی است که تا مدت ها هم به خدمات پزشکی و هم روانپزشکی نیاز دارد آسیب هایی که بخاطر سکس خشن و دروغگویی آن مرد دیده قطعا بر زندگی و سرنوشت او اثر گذاشته اما او نمی خواهد سایت را مقصر بداند او در اتاق روانشناس در حالی که حرف هایش را اعتراف به حماقت می نامید ماجرای این عشق کثیف را بازگو کرد - شش ماه قبل از طریق سایت گگگ با فرشاد آشنا شدم: من عضو عادی آن مجموعه بودم و اهل چت و ایمیل و نت نبودم - عضویت من بیشتر از سر کنجکاوی و تجربه بود - نه عکس گذاشته بودم نه اطلاعات خاصی - حتی به اعضا نامه هم نداده بودم - اما او جزو اولین مردانی بود که با من تماس گرفت - بگذریم از اینکه بمرور همه قسم مرد از 18 سال تا 88 سال با عناوین شیک و شیرین برایم پیام می دادند فرشاد خود را کارمند یک اداره دولتی و خوشنام معرفی کرد - گفت با والدین زندگی می کند و خواهر و برادر متأهل دارد: او از خانواده و کسان خود و از تحصیلات و کار و امکانات و شخصیش تعریف ها کرد او هم اهل چت و ایمیل و نت نبود: با واقعیت سر و کار داشت - برای همین در اولین پیامش برایم شماره موبایل ایرانسل و لینک پروفایلش را فرستاد تا سریعتر مرتبط شویم - من هم فورا از خانه با او تماس گرفتم در طول تماس هایمان حتی یکبار هم تعارف نکرد که او تلفن مرا بگیرد: من تازه موبایلم را گم کرده بودم و هر بار خودم از طریق محل کار یا خانه به او زنگ می زدم مبادا تماس او باعث شود که دیگرانی به تلفن جواب بدهند و مسأله شخصی من درز پیدا کند و البته او هم سوءاستفاده می کرد - بعد از یکی دو بار تماس پیشنهاد کرد هم را ببینیم گفت برای یک مرد مهم است که غیر از مشخصات و صدای طرف مقابل از ظاهر او هم مطلع باشد...با یک ماشین معمولی سر قرار آمد: بنا بود به پارکی برویم و ضمن تفرج صحبتی هم بکنیم اما وقتی رسید گفت پارک خودرو برایش دردسر است و جای بهتری را سراغ دارد هر چه اصرار کردم همانجا بمانیم نپذیرفت و ناچار و با بی میلی سوار خودرو او شدم مرا به یک کافی شاپ خوب برد اما هیچ چیز به من نچسبید: با خود می گفتم چرا باید برای یک دیدار ابتدایی بی جهت هزینه شود؟ من نمی خواستم زیر بار هزینه یک مرد غریبه بروم یا با او بر سر میز پذیرایی بنشینم: اگر گشت گیر بدهد یا آشنایی سر برسد چه؟ در همین افکار بودم که پیشخدمت با منو آمد - به پیشخدمت گفت خانم برای خودش سفارش می دهد - جا خوردم: مسأله تلفن و قرار پارک دوباره در ذهنم تازه شد اما چیزی به رو نیاوردم و منو را گرفتم اما نمی دانستم چه سفارشی بدهم که همسنگ غریبه ای چون او باشد؟ بالاخره چای و کیک سفارش دادم و او بستنی و شربت - نمی دانم چرا همیشه در لحنش یک جور تحقیر و سرکوفت بود؟ مثلا می گفت ایرانی ها عشق و ازدواج بلد نیستند و نمی فهمند ولی خارجی ها همه چیز دارند - یا می گفت آدم باید در ازدواج محدودکننده نباشد و با انعطاف و ایثار با طرف مقابل برخورد کند - او سن بالای مرا به رخم می کشید در حالیکه خودش با آن شرایط خوب هم از من بزرگتر بود هم ازدواج نکرده بود - به من گفت تا بحال نتوانسته عشق زندگیش را پیدا کند و به این خاطر تا آخر عمر و همه جا جستجو می کند - در دل گفتم تو که مردی و نیافتی وای بر من - قرار را بر دوستی گذاشتیم و در این مدت گاه با من مثل آهنربا رفتار می کرد و گاه چون پتک با اینکه ظرف یک هفته شناخت کلی از طریق ارتباط تلفنی و حضوری حاصل شده بود البته به تلاش و هزینه من اما نمی دانم چرا اشتیاقی برای جدی گرفتن آشنایی مان نداشت؟ او اصلا نگران انصراف من نبود همینطور احتمال هم نمی داد که با کسان دیگری آشنا شوم یا خواستگار پیدا کنم - بالاخره به او گفتم نمی خواهم بلاتکلیف باشم و اگر پسند او نیستم مرا رها کند؟ گفت به آشنایی مان توهین کرده ام و نام آنرا بلاتکلیفی گذاشته ام گفتم منظوری نداشتم احساس واقعی ام را گفتم - گفت از بس مجرد مانده ای عجول و بدبین شده ای - ازدواج امروز دنیای این حرف ها نیست - گفتم برای اینکه ترا بشناسم باید به خانه ما بیایی من که نمی توانم سر خود دست به شناخت بزنم - تازه چه شناختی؟ من نه کارت را می دانم نه خانه ات را - ناراحت گفت مگر بتو نگفتم مهندس فلان رشته از فلان دانشگاه خارجم؟ گفتم چرا ولی من که مطمئن نشدم گفت تو مرتب آیه یأس می خوانی - چرا برای من و حرف من ارزش و احترام قائل نیستی؟ راستش را بخواهید داشتن او آرزوی من نبود اما نمی خواستم با تلخی تمام شود برای همین به او گفتم پس چه کنیم؟ گفت حرفشنو باش تا بموقع به مقصد برسیم...قرار شد مرا برای معرفی به خانواده اش دعوت کند - تا مدت ها منتظر دعوتش ماندم اما خبری نشد بعد از یک هفته امروز و فردا شدن در این باره پرسیدم - گفت چطور به تو که این قدر سرد و بی مهری اعتماد کنم؟ پرسیدم چطور؟ گفت تو حتی سؤال نمی کنی چرا در عرض این یک هفته دیدار میسر نشده؟ از اینکه او را معذور و موجه دیدم خوشحال و آرام شدم و پرسیدم عذر می خواهم موضوع چه بوده؟ گفت مبلغی به پدرم بدهکارم که اگر این بدهی را ندهم در معرفی تو به خانواده ام راحت نیستم پرسیدم مگر چقدر است؟ گفت دو میلیون پرسیدم دو میلیون که برای تو یا پدرت با آن همه تعریف چیزی نیست - تازه شما پدر و پسرید - عصبانی گفت بدهی بدهی است چه یک ریال چه میلیون ها تومان و آشنا و ناآشنا هم ندارد - دلم نمی خواهد پدرم ته دلش بگوید پسر چهل و چند ساله من دو میلیون به من بدهکارست حالا دختر مردم را هم برای ازدواج آورده - گفتم کی این بدهی را پاس می کنی؟ گفت هر وقت که تو این سردی و بی مهری را کنار بگذاری - گفتم من این پول را ندارم اما اگر می خواهی مرا امتحان کنی کمکت می کنم و این وجه را با مبلغی از پس انداز خودم و قرض گرفتن به او دادم و برای اینکه نشان دهم چقدر نسبت به او گرم و بامحبتم رسیدی هم نخواستم - قرار شد آخر هفته بعد به دیدار آنها بروم - البته موضوع را به خانواده ام گفتم ولی من که آدرس یا شماره ثابتی از فرشاد نداشتم - پدرم گفت می خواهی کسی همراهت بیاید؟ گفتم نه طرف من آدم سر بهانه و ایرادگیری است بگذار خودم بروم و شماره موبایل فرشاد را به آنها دادم...مرا به خانه بزرگی در شمال شهر برد - چراغ روشن بود و اوضاع خانه حاکی از سکونت خانواده بود اما به محض ورود یادداشتی را از روی تلفن فانتزی روی میز برداشت: فرشاد جان ما رفتیم ویلای شمال تو هم برای آخر هفته بیا؟ یادداشت را نشانم داد و گفت به آنها گفتم که امروز عصر مهمان عزیزی داریم اما نگفتم چه کسی؟ خواستم سورپرایز شوند ولی آنها چون بی خبر بودند رفته اند - دمق روی مبل نشستم و به این فکر افتادم که چگونه از آنجا خارج شوم؟ بطرف در ورودی رفتم: به سبکی بود که نمی دانستم چطور باز می شود؟ فرشاد گفت اگر ترا دوست نمی داشتم دعوتت نمی کردم - مگر رفتن به خانه مردم الکی است؟ حالا پذیرایی مرا خواهی دید گفتم بگذار بروم منظور دیدار والدینت بود که نشد - گفت از چه نگران هستی تا چند وقت دیگر آشنایی ما یکماهه می شود بگذار در فرصت امروز کمی درباره برنامه ها و آینده مان حرف بزنیم؟ اگر نگرانی به خانه تلفن بزن ولی نه حالا: نمی خواهم در خانه شما بگویند این فرشاد این قدر بد است که تا نگار آمد به سراغ تلفن رفت - گوشی را برداشتم و با شنیدن بوق آزاد فهمیدم وصل است - کنار تلفن روی مبل نشستم و فرشاد مرتب مزه می ریخت: هیچوقت او را اینطور ندیده بودم - با یک سینی نوشیدنی آمد و گفت برای خودم دلستر آوردم و برای تو شربت ریواس اما اگر دوست داری با هم عوض کنیم؟ گفتم نه همین خوبست گفت پس دلستر نمی خوری؟ سرم را پایین انداختم - حالا که با خودم فکر می کنم می بینم چقدر از حجب و حیای من خوشش آمد و به عنوان شکاری بکر مطمئن شد که حریف من است - گفت نگار از تو گله ای دارم که باز طبق معمول همیشه ات باعث کندی ما شده - پرسیدم چی؟ گفت تو اصلا سعی نمی کنی در دل من جایی پیدا کنی و جذبم کنی - گفتم باید چه کنم؟ گفت تو زنی من بگویم؟ گفتم خب نمی دانم؟ گفت بگذار دستانت را بگیرم و با هم صمیمی تر باشیم: ما با هم ایامی خواهیم داشت بگذار شیرین شروع شود؟ گفتم نه - گفت بخاطر همین کارهای تست که تا بحال تک و تنها مانده ای - اگر می خواهی یک دختر ترشیده بمیری بخودت مربوط است...چه بگویم که به اصرار او آن روز عصر نه تنها دستان مرا گرفت بلکه باعث شد که لباس های بیرون را هم درآورم تا او طبق حق مردانه یا فتوای علمای عظام هیکل و سر و بر مرا هم خوب ببیند و بپسندد - البته غلط های اضافه زیاد کرد ولی نتوانست بر من مستولی شود و حدود ساعت نه شب مرا با صورتی متبسم اما بواقع رنجیده به خانه ام برد...یکماه از آشنایی ما می گذشت و او کلا مرا تبدیل به آدمی دیگر کرده بود: وقتی با او حرف می زدم انگار شوهر عقدی و رسمی خودم بود - البته از خانواده پنهان می کردم ولی دوستانی که می دانستند موضوع من و فرشاد را تمام شده می دیدند گذشته از این تغییر اخلاقی ناخوشایند دو میلیون تومان من هم دست او بود و او بتدریج مرا در حالتی از امید و انتظار به جلو می برد...بعد از دو ماه آشنایی و رابطه جنسی به او گفتم حالا که کاملا حرفشنوی کرده و همه تلاشم را برای مطمئن کردن تو از باب صداقت و علاقه واقعی ام انجام داده ام باید فکری بحال آشنایی یا بهتر بگویم رابطه ما بکنی؟ با حالتی طلبکار گفت دو ماه مدتی نیست که بشود روی آن حساب کرد - گفتم ولی تو از روز اول با آشنایی مان به عنوان موضوعی قطعی و تمام برخورد کردی؟ گفت هر زمان قطعیتی دارد و بین من و تو مشکلاتی کشف شده - گفتم دیگر چه مشکلاتی؟ گفت من باحجاب تو و برخی عقاید اجتماعی تو و حتی امور شخصی تو مشگل دارم - گفتم من بخاطر تو صورت دخترانه خودم را عوض کردم و با تو همان لباس هایی را می پوشم که می پسندی - درباره مسایل اجتماعی هم تعصبی ندارم: هر چه تو بگویی - امور شخصی ام را هم که به تو سرایت نمی دهم - خیلی شیک و باشخصیت گفت مؤدب باش - من نمی خواهم با همسر آینده ام اینطور صحبت کنیم - وقتی هر روز و هر روز از خودم می پرسم نگار نیمه من هست یا نه؟ عشق زندگی من هست یا نه؟ آیا می تواند مرا نگهدارد؟ آیا می تواند مرا راضی کند؟ آیا خوشبخت و شاد می شوم؟ و هزار سؤال دیگر چطور می روی سراغ ازدواج؟ اصلا ازدواج چیست؟ دو کلمه صیغه به زبان تازی های وحشی: که چه؟ و بعد سیگاری از جیبش درآورد و بطرف من دراز کرد: گفتم چه کنم؟ گفت اگر زحمتت نمی شود برایم روشن کن و به دستم بده - اعصابم را خورد کردی باید دودی کنم - سیگار را با کبریت آتش می زدم که گفت تو این قدر از من بدت می آید که حتی نمی خواهی نخ سیگار را روی لبت آتش کنی - آن وقت بود که فهمیدم او کمکم ریسمانی به گردن من انداخته که بموقع نفهمیدم و حالا اگر مخالفت کنم یا با همان ریسمان خفه ام می کند یا بحال خودم رها می سازد: پس چاره ای جز سازش نداشتم گفتم چه کنیم؟ گفت باید همسفری کرد و بعد بیتی خواند...همسفری هم کردیم - آن هم به مشهد مقدس: حتم دارم به این خاطر امام رضا ع شفاعتش را از من دریغ خواهد کرد و در آنجا بود که او از من تقاضای سکس به روش های عجیب و غریب کرد و وقتی زیر بار نرفتم مرا تهدید کرد که دارم همه چیز و آینده را بخطر می اندازم...دیگر کارد به استخوانم رسیده بود به او گفتم پولم را می خواهم - گفت کدام پول؟ گفتم همان دو میلیونی که به پدرت بدهکار بودی - گفت این حرف ها بین من و پدرم وجود ندارد با نرمش گفتم در رابطه مراقب من نبودی و حالا به دکتر و درمان نیاز دارم - لطف کن آن پول را بده تا برای ویزیت هزینه کنم - گفت پول چی؟ کشک چی؟ کدام رابطه؟ زنیکه فلان فلان شده - چند ماه است زیگل شده ای که چی؟ هزار غلط اینجا و آنجا کرده ای حالا طلبکار من شده ای؟
منشأ این آشنایی اینترنت بوده اما روابط ما انسان هاست که اشکال دارد شما هر روز که از خانه خارج می شوید در خانه خود را برای حفاظت از شر دزد قفل می کنید از خودروتان که پیاده می شوید دزدگیر خودرو را به کار می اندازید پول و طلا و مدارک ارزشمند خود را به بانک و سیستم حفاظتی آن می سپارید اما در برابر دزد ناموس چه باید کرد؟ دزد ناموس کسی است که بدنبال ناموس فروش نمی رود چون نمی خواهد برای کالایی چند بار مصرف پول بپردازد دزد دزد است و همیشه بهترین چیز را مفت می خواهد ابزار دزد همیشه سنجاق و شاه کلید نیست یا از انبر و قفل شکن استفاده نمی کند زبان هم ابزار است - دست و لمس هم ابزار است - نگاه هم ابزار است و از این ابزارها بسیارست
فرشاد یک دزد ناموس است که در سایت پرسه می زند کارش را هم خوب بلد است اگر به کسی با رفتارهای او برخورد کردید با او مثل یک دزد برخورد کنید: دزد ناموس
سه شنبه 13 مرداد 1388 - 4:39:05 PM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.