همسریابی

ازدواج و ازدواج اینترنتی

× به بهانه حضور در سایت گوهردشت یادداشت های شخصی خود را درباره ازدواج و ازدواج اینترنتی منتقل می کنم
×

آدرس وبلاگ من

https://www.gohardasht.ir/blogs/HastiTehrani

آدرس صفحه گوهردشت من

https://www.gohardasht.ir/profile/56337

پسر 50 ساله - یک داستان

در حالیکه به پشتی تکیه زده بود به آرامی قفسه سینه خود را ماساژ می داد مدتی بود که گرفتار این درد گزنده شده بود و در حالیکه آنرا به همه چیز ربط می داد جرأت مراجعه به دکتر را نداشت مبادا که حرف ناخوشایندی بشنود خواهرزاده اش با یک لیوان شربت آمد و گفت دایی چرا باز اینطور شدی؟ گفت طوری نیست از آلودگی هوا و خستگی و اعصاب است دخترک روبرویش نشست و گفت ولی دفعه قبل که اینطور شدی در باغ عمو اینا بودیم؟ آنجا که از آلودگی هوا و خستگی و ناراحتی اعصاب خبری نبود؟ و بعد به شوخی آینه را از تاقچه برداشت و جلوی صورت دایی گرفت مرد نگاهی به صورتش انداخت خط بلند و عمیقی روی پیشانیش نشسته بود و موهای جوگندمی مایل به سفیدش درهم ریخته بود خود را حرکتی داد و بزحمت چند جرعه از شربت را نوشید و خواهرش را صدا زد خواهرش از او کوچکتر بود ولی صاحب یک زندگی کامل و 2 فرزند بود که دیگر باید برای ازدواج شان آستین بالا می زد مرد از خواهرش پرسید چه کار داشتی که خواستی بیایم؟ خواهر گفت این قدر ازدواج نکردی که پدر از دنیا رفت لااقل بگذار مادر داماد شدنت را ببیند؟ چرا با خودت کنار نمی آیی؟ همه در سن تو آدم جا افتاده و کاملی هستند ولی تو؟ مرد گفت تو که خوب می دانی تا بحال فرصت های مناسبی برای ازدواج نداشتم حالا هم که زمانه بد شده و تا خواست حرف های سابق را تکرار کند خواهر گفت بس کن اگر اصلا قصد ازدواج نداشتی چرا این همه وقت همه را چشم انتظار گذاشتی؟ خب یک کلمه بگو اهل زن و زندگی نیستی و بلند شد و رفت
مرد از خانه خواهر خارج شد و داستان مجردی طولانی اش را با خود مرور کرد دیگر حساب دخترها و زن هایی که برای باصطلاح ازدواج دیده بود از دستش خارج بود و طوری بود که هر دختر یا زنی را که می دید بشکلی برایش آشنا می آمد؟ اخیرا هم با چند نفری که برای ازدواج صحبت کرده بود گفته بودند که او قبلا به خواستگاری شان رفته و عجیب بود که اصلا بخاطر نداشت؟ به یاد قیافه اش در آینه افتاد و دانست که دیگر خیلی وقت است که بیهوده ادای جوانان عزب را در می آورد و چقدر اسم پیرپسر یا پیرمرد ناکام به قیافه اش می آید و با خود فکر کرد بعد از این همه درس و کار و تلاش ماترک او به چه کسی می رسد؟ و چه کسی پس از مرگش نام و یاد او را زنده نگه می دارد؟ از جیبش کاغذی را درآورد شماره تلفن خانمی بود که چند هفته قبل کسی برای ازدواج معرفی کرده بود بطرف کیوسک تلفن رفت و شماره را گرفت اتفاقا خانم مورد نظر در خانه نبود و قرار شد شب دوباره تماس بگیرد شب دوباره با آن شماره تماس گرفت و اتفاقا خود خانم جواب داد اجازه خواست تا برای امر خیر خود را معرفی کند وقتی در سکوت آن خانم حرف هایش تمام شد آن خانم گفت من شما را می شناسم مرد با تعجب و ناراحتی پرسید چطور؟ گفت شما 5 سال قبل هم برای ازدواج تماس گرفتید اما بعد از یک جلسه دیدار و چند بار تلفن دیگر غیبتان زد حالا می شود بپرسم چرا آن زمان آشنایی مان را به هم زدید؟ مرد که در شرایط ناخوشایندی قرار گرفته بود گفت اگر قضیه مربوط به 5 سال قبل است بدانید که از آن جریان چیزی بخاطر نمی آورم که دوباره مزاحم شدم اما شما چرا در عرض این همه مدت ازدواج نکردید؟ آن خانم با صدایی مملو از غم و ناچاری گفت وقتی سوالی بنا به دلایل مختلف بی جواب بماند چاره چیست؟ معدود مردانی که برای ازدواج با من آشنا شدند اکثرا عزم جزمی برای ازدواج نداشتند یا اگر در خلال گفتگو به نکات منفی و مهمی می رسیدیم که مانع ازدواج و زندگی بود اهمیتی نمی دادند ... دوباره قرار دیدار گذاشتند و مرد با سردرگمی عجیبی به اتاقش رفت تا بخوابد روز موعود فرا رسید مرد به همراه مادرپیر و خواهر و شوهرخواهرش به خانه آن خانم رفتند آن خانم تنها در آپارتمان شخصی اش زندگی می کرد و مستخدم جاافتاده ای داشت که از لحظه ورود حسابی مهمان ها را زیر نظر گرفته بود اتفاقا مرد با دیدن خانم همه چیز را بخاطر آورد اینکه چطور 5 سال قبل با او آشنا شد و بخاطر اینکه زن مومن 40 ساله ای بود آشنایی شان را رها کرد چرا که انتظار همسری بمراتب جوان تر را داشت که مثل او با حجاب در جلسه خواستگاری حاضر نشود چند دقیقه از آمدن شان نگذشته بود که درد گزنده سینه شروع شد زن خدمتکار با زیرکی گفت آقا؟ اتفاقی افتاده؟ مرد با دست اشاره کرد که طوری نیست صحبت ها ادامه پیدا کرد و مرد با حرکت سر موافقت خود را نشان می داد در چهره آرام آن زن 45 ساله هیچ شور و نشاطی دیده نمی شد گویی در دل به آن مرد و امثال او می خندید و می دانست که باز آخر ماجرا همان نتیجه تکراری خواهد بود کمکم درد بالا گرفت بقدری که امان مرد را برید و در خلال دعای خیر مادرپیر برای پسر 50 ساله و عروس 45 ساله بناگاه مرد از هوش رفت در بیمارستان دکتر از میان همه همراهان بطرف همان خانم 45 ساله رفت و گفت با من بیایید در سردخانه ملافه را از صورت مرد کنار زد و گفت بیمار شما چند وقت قلب درد داشت؟ خانم با تبسم سردی گفت از زمان جوانی پزشک پرسید پس چرا بدنبال مداوا نبود؟ گفت بدنبال مداوای قلبش بود اما دارویش را گیر نمی آورد پزشک گفت بهر حال تسلیت می گویم به شما خبر دادم چون در میان همراهان خویشتن دار بودید
سه شنبه 9 تیر 1388 - 11:28:24 AM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.