دختری از میان دختران - یک داستان
خواستگار در حالیکه به آرامی والدین خود را می نگریست در اتاق پذیرایی نشسته بود
مادردختر در فاصله کمی در حالیکه افکار مختلفی او را می آزرد چشم به زمین دوخته بود
او خوشحال نبود چرا که به ایرادات دختر فکر می کرد
او می دانست که دخترش ناراحتی اعصاب دارد: وسواس - ناسازگاری - پرخاشگری و فحاشی - بهانه جویی و نزاع طلبی ووو می دانست که دخترش ناراحتی تیروئید و رماتیسم قلبی ووو دارد می دانست که خواستگار باید بداند دختر او ارهاش منفی است و در صورت بارداری نیاز به مراقبت مربوطه دارد ووو همه اینها را می دانست اما نمی توانست چیزی بگوید
نه به این خاطر که آرزوی ازدواج دخترش را داشت و نه به این خاطر که از شر او خلاص شود بلکه به این خاطر که دختر با صد تهدید به او و خانواده فهمانده بود که بهر نحو می خواهد برود و اگر خواستگار به خاطر حرف آنها او را رها کند زندگی را در هم خواهد ریخت
مادر در دل وجدان خود را دلداری می داد و می گفت
من که نمی دانم این خواستگار اصلاً کیست و چه از آب درآید؟ شاید خود او هم هزار عیب و ایراد نگفته دارد؟ به من چه مربوط که دخترم مشکلاتش را قبول ندارد؟ خواستگار خودش باید همه چیز را از او بپرسد و هر دو به مسؤلیت خودشان با هم آشنا شوند: همه که بی عیب نیستند؟ شاید هم ازدواج در بهبود دختر اثر کند؟ شاید هم خوشبخت شوند؟ دخترهای مردم چنان عیب هایی دارند نگفتنی اما ازدواج می کنند و احدی هم خبردار نمی شود و مشگلی هم پیش نمی آید: پس بگذار این هم برود؟ یا زندگی شان می شود یا نمی شود؟ اصلاً از کجا معلوم اگر چیزی بگویم سوءبرداشت نشود؟ و مادر همینطور فکر می کرد و فکر می کرد
دختر با صد ناز سینی بدست وارد اتاق شد او از قبل صحبت های سازنده ای با مرد داشت مثلا به او گفته بود که پول و پس انداز دارد و در هزینه های ازدواج صرفه جویی خواهد کرد و از حرف های جذاب و مؤثر هر چه بنظرش رسیده بود به هم بافته بود
ناگهان مادرپسر سکوت را شکست و پرسید هیچ وقت سؤال نکرده بودم که بچه ها چطور با هم آشنا شدند؟ مرد چون نمی دانست چه بگوید سکوت کرد و دختر با حاضر جوابی گفت در محل کار من - مادرپسر پرسید که کجا باشد؟ و دختر شروع به تعریف از کار و محل کار خود کرد - مادرپسر گفت درست است که زمانه سختی شده اما امیدوارم کار و درآمد تو انگیزه انتخاب پسر ما نباشد چون ازدواج و زندگی بر سر مسایل دیگری شکل می گیرد
دختر گفت می دانم چطور کار و ازدواج را کنار هم نگه دارم و مادر گفت دخترم خانه داری می داند و پدردختر سر تکان داد
مادرپسر بخود گفت چه خوب است که همیشه همه در ازدواج مثبت می شوند و به مادردختر نگاهی کرد: چقدر مادر و دختر متفاوت از هم بنظر می رسیدند؟
بالاخره مهمانان بلند شدند - مادرپسر بطرف مادردختر رفت و دستان او را در دست گرفت و به چشمان ناآرام او نگاه کرد و بخود گفت از او انتظاری ندارم و سؤالی نمی کنم چون مادر است
دختر پیروزمندانه آنها را بدرقه کرد و بسرعت بطرف موبایلش رفت تا با اس.ام.اس از مرد نتیجه را بپرسد؟
شنبه 30 خرداد 1388 - 3:35:49 PM