همه چیز الا یک چیز - یک داستان
زن جوان ذوق زده از اتاقی به اتاقی می رفت و گوشه و کنار خانه تازه معامله شده را برانداز می کرد - با خود حساب می کرد برای جالب شدن فضای داخل به بنایی و تغییرات نیاز هست؟ و اینکه مبله کردن اینجا چقدر هزینه و وقت لازم دارد؟
او یکی از زنانی بود که از سر طلاق و وصول مهریه توانسته بود این امپراطوری کوچک را برای خود درست کند و چه کسی خواهد دانست که امکانات او حاصل از ازدواج سابق بوده یا توان و بخشش والدین یا زحمات خودش؟ و اصلا حقیقت مطلب چه ارزشی دارد؟ مهم اینست که هست و اقساط مهریه هم که هنوز برقرارست و تا ریال آخرش را وصول می کند
او زنان زیادی چون خود را می شناخت که در بدو ازدواج و بدون گذراندن سال هایی از زندگی مشترک با مراجعه به قانون مهریه را به اجرا گذاشته و این پشتوانه را به نفع خود به کار گرفته بودند: چه با طلاق چه بی طلاق و به هر دلیل
بعد از ظهر همانروز طبق قرار قبلی در کافی شاپ نزدیک محل کار با معدود دوستان خودی جشن کوچکی به مناسبت خرید همین خانه براه انداخت
آنها این موفقیت را به او تبریک گفته درباره چیدمان و جالب کردن فضای آن نظرها می دادند - یکی می گفت جهیزیه ات را هم نو و متناسب کن - دیگری می گفت از مغازه های فروش لوازم به اقساط که اداره معرفی می کند خرید کن تا بصرفه باشد - یکی هم گفت کاش صبر می کردی و با تسویه کامل مهریه ات بهترین خانه ممکن را می خریدی؟ زن گفت نه تا کی صبر کنم؟ مگر تا چند سال جوان می مانم؟ با بقیه اقساط اتومبیل و چیزهای دیگر می خرم - و همه تأیید کردند که همیشه برای پول جاهایی هم برای خرج کردن هست
در این میان دوستی به او گفت خوش بحالت: این مهریه عجب انقلاب و جهش مالی ای برایت شد - حالا اگر شوهر سابقت برگردد چه می گویی؟ زن خندید و گفت حتی اگر بهترین مرد هم باشد و برگردد او را نمی خواهم - دوستش پرسید چرا؟ او که همه مهریه وعده شده را می پردازد؟ زن گفت دنبال کسی بهتر از او هستم - کسی که برای هم تازه باشیم و بیش از او مهر کند - دیگری پرسید نکند خیال داری از بعدی هم طلاق بگیری؟ زن مکثی کرد و گفت فعلا معلوم نیست - ولی باید بهتر از قبلی باشد - دیگری گفت حتما از قبلی بهترست چون حالا دیگر یک خانه شیک مبله داری - کار اداری و درآمدت را هم که داری - بخودت هم که خوب می رسی و بلدی - حتما در گلوی یک مرد خوب گیر می کنی طوریکه چشمش را به روی هر دختر ازدواج نکرده ای می بندد و فقط خانم جاافتاده و مستقلی مثل ترا می خواهد - و همه زیر خنده زدند و زن با خود فکر کرد: بله همه چیز حاضرست بجز همان یک قلم - یک مرد ازدواج نکرده عاشق
شنبه 20 تیر 1388 - 11:10:23 AM