کاش هیچ نمی دانستم
دختر بچه ای به دنبال پول تمام عروسک هایش را به حراج گذاشته است
و از درد دست آخرین عروسکش را گاز میگیرد
زنی هم تنش را برای پدرم حراج کرد..قد یک شام!
و از درد بازوی آخرین باقیمانده های یک نامرد را گاز میگیرد
ومن گم میشوم لابلای شعرهای فروغ
نمیدانم چرا مادر آن شب تنها آمد
به قول تو و شاعرت بسترم صدف خالی تنهاییست
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگر...
هی دخترک....!عروسکت را به من قرض بده
تا با آن گوشه ای از خاطرات کودکی ام را به یاد آورم
و تنها آدم برفی در لای نوشته هایش را به یاد می اورم!
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 - 10:53:29 PM