خدایا یک بار عاشق شو
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعداز آن در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
تو خواستی....
ای جان من رؤیای تو
لعنت بر آن چشمان تو!
می نالم از هجران تو
لعنت بر این افکار تو!
مهد جفا و زشت رو
لعنت برآن لبخند تو!
این قصه ی بی خوابیم
زان تیشه ی فرهادیم
ویران کند این کوه تو
لعنت برآن الفاظ تو!
کردی مرا بی شاخ و برگ
در ظلمت تاریک وسرد
در خلوت بی خوابی ام
ماندم در این رؤیای تو!
چون تیر برقلبم مباد
لعنت بر این کتمان تو!
شعرم همیشه خواهش است
از سنگِ سنگس قلب تو
دارم به دستم تیشه ای
ویران کند آن قلب تو!
این خواهش مجنونی ام
زان تیشه ی فرهادیم
دارد زتو شیرین من
با زور و با اجبار من
دستی به دست من بده
لعنت براین سیمای تو!
دارد به پایان میرسد
این شعر بی پایان من
جانم به پایانم برس
از دادو این بی داد من!
دادی مرا بر دست باد
از شدت خود خواهیت
لعنت به تو لعنت به من
لعنت به آن دل خواهییت!
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 - 11:49:27 PM